شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397

همه تهرون



بی مقدمه بگم، تهرون بودم!
شاید این قشنگترین اتفاقی بود که میتونست تو بدترین زمان ممکن بیفته! 
سه روز فوق العاده خاطره انگیز توی تهران که به لطف امیر و مرتضی و حتی بشری، بهمون خوش گذشت و ممنون بچه ها!
داستان از چه قرار بود؟ داستان عجیبی داشت! نسخه کوتاهش این بود که همه چی دست به دست هم داد و در و تخته جور شد، ولی نسخه بلندشو بذار از اینجا شروع کنم که یهو به من گفتن میری تهران؟ واسه نمایشگاه کتاب! منم گفتم خب، باشه! به چند نفر از دوستام گفتم و یکی دو روز مونده به موعد مسافرتم حمید بهم گفت ممکنه بیاد تهران. اون شب واقعا ذوق کردیم دوتامون و امیدوار بودیم این اتفاق بیفته ولی ته دلمون میدونستیم از اون اتفاقاست که امیدوار میشی ولی شدنی نیست=) بهم گفت فردا خبرت میکنم ولی نگاه کردیم دیدیم قطاری که من سوار میشم و راه میفتم سمت تهران دو تا صندلی خالی داره و دقیقا از یزد رد میشه که حمید میتونه توی مسیر سوار بشه، دیوونه شدیم و بلیطو گرفتیم، مطمئن نیستم هیچ جای زندگیم یه تصمیم به این سرعت و انقدر خوب گرفته باشم :)) هر دفعه برمیگردم عقب میگم خوب شد بلیطو سریع گرفتیما!!
قطار 823 ساعت 13 از بندرعباس راه افتاد و دوازده ساعت بعد توی یزد متوقف شد حمید آقا سوار شدن D: همین الانم که دارم می نویسم باورم نمیشه این اتفاق افتاده.
هیچی دیگه آقا ساعت نزدیکای دو نصف شب بود که همدیگرو تو واگن پنج دیدیم، یعنی من نشسته بودم گفتم حمید بیا یهو یه هیبت عظیمی جلوم ظاهر شد پشمام ریخت D: ولی خعلی جذاب بود ا نزدیک! تا پنج صبح حرف زدیم و همش به همدیگه دست میزدیم ببینیم واقعیه یا نه :)) خیلی ام هرکی از بچه ها منو دید دوس داشت موهامو بهم بریزه! دیدن حمید انقد شوکه کننده بود و عجیب، آخه هرچی نباشه از سال 90 - 92 با هم دوستیم، و وقتی جلوم نشسته بود دیگه خبری از اون پویا کوچولو نبود :)) خیلی حرف زدیم، اول خجالت میکشیدیم از همدیگه، وقتی درباره آدمای مجازی دیگه ای که میشناختیم حرف میزدیم نگاهمون میفتاد به موبایلامون که روی میزه بعد چشم تو چشم میشدیم و حس عجیبی بود=)) من سه روز نخوابیده بودم! یعنی هر بار میخوابیدم فقد دو ساعت خوابم میبرد و بیدار میشدم، ساعت پنج گفتم بریم بخوابیم، رفتیم کوپه هامون، حمید دوتا واگن از اون ور، من دوتا واگن از این ور، من واگن 3 بودم اون واگن 7! بهم سفارش کرد صبح زنگ بزنم بیدارش کنم، من رفتم بخوابم و تا ساعت 6 خوابم نبرد، بعدشم همش در حالت آماده باش بودم چون باید ساعت 9 حداکثر می رسیدیم تهران! تا ساعت 9 یکاریش کردیم و دیگه نتونستم اینجوری بخوابم، زنگ زدم به حمید گفتم بیا 5، هنوز بیدار نشده بود، عوضی :))) خیلی شیک و راحت خوابیده بود من نمیدونم چطور!؟ ولی از اون طرف موقع اومدن قطار وقتی بلیطش ساعت دوازده و نیمه از ساعت ده اومده بود ایستگاه قطار انقد شوق داشته D:
رسیدیم تهران! از قطار پیاده شدیم و رفتیم مترو سواری:)) یه ایستگاه از این و اون پرسیدیم و سوار شدیم و به حمید گفتم ببین با من اومدی خیالت راحت من تهرانو عین کف دستم بلدم، سر خط عوض کردن همون مسیرو برعکس سوار شدیم :)) حمید ادای منو در میورد که آره عین کف دستم بلدم. 
خلاصه تا ظهر خودمونو رسوندیم و با بشری هماهنگ کردیم عصر بریم بیرون، رفتیم نمایشگاه کتاب و جای شما خالی، تهران که بارون نمی اومد اون عصر یه بارونی گرفت که چشمام، انقد مسیرشم طولانی بود و بارون شدت گرفت که خیس شدیم کاملا :))) عصر خوبی بود منتهی دو بار بارون شدیدی گرفت و من همش منگ و گیج بودم بخاطر نخوابیدنام و آیس پکم از نی اش بالا نمی اومد و خلاصه بگم، لهه له بودم! بچه ها بم میخندیدن انگار مستم :))))
شرح دیدن بشری رو نگفتم، با دوتا از دوستاش اومدن اونجا و من و حمید کاملا عادددددی برخورد کردیم، خصوصا من=)) حالا یذره خجالتی و اینا بودم، یخورده حس میکردم مثلا بی مزه و اینام D: خیلی بد بود خدا سر گرگ بیابون نیاره D: ولی خلاصه ذوق و شوقم واسه دیدن دوستام سر حمید تموم شد انگار! و بشری اقد خوب بود D: ایشالا دفه بعد باز مزاحمتون میشیم یه موقعی.
شب شد و با مترو برگشتیم و حمید گف بازم بریم بیرون و منم پایه! رفتیم فلافل ، غولافل بود بیشتر، خیلی گنده بود، ورداشتیم رفتیم بوستان دامپزشک، اونجا یه میز تنیس پیدا شد که از سر کنجکاوی ما رفتیم ببینیم اگه اوکیه بعدا بیایم بازی کنیم، دو سه نفری اونجا بودن داشتن بازی میکردن و یه تعارف زدن به ما و حمید: یه دور بازی میکنم، من قبلا بازی کردم خیلی وقت پیش الان نمیدونم [در دو بازی متوالی حریف را شکست میدهد]، به زور جداش کردم از اون جمع و بردمش خونه، خسته بودم انصافا شب زود خوابم برد! 
صبح حدودا 9 اینا بلند شدم رفتم آبمیوه کیک گرفتم اومدم خیلی دلمون میخواس بریم نمایشگا کتاب یه چیزی بخریم حتما! اول رفتیم پارک دوباره تنیس بازی کنیم و اینا، انصافا بازیم خوب نیس :)) دسته خرابه ام دس من بود. بعدش رفتیم نمایشگاه! قرار شد یکی از دوستای حمید رو ببینیم، بعدش رفتیم باغ موزه قصر واسه مسابقه ملی و نمایشگاه کافه مقصد گردشگری یا همچین اسمی، انواع و اقسام بهترین قهوه ها رو میتونستید مجانی تست کنید! هنوزم نفهمیدم چه اجباری داره تو یه غرفه که یه دستگاه و یه آدم کافیه چرا انقد آدم جمع شده بود و فلسفه این دورهمی و اهمیت قهوه چی بود! یه ذره قهوه میریختن تهه لیوان و مزه میکردی، حمید واسم توضیح میداد که "مزه ترش توی این قهوه رو احساس میکنی؟" یا "این بهترین قهوه ایه که تو یه کافه نصیبت میشه" "فوق العاده ست" ولی راستشو بخواین همشون تلخ بودن، یعنی همشون اگه فوق العاده بودن اون زمینه "تلخی" بود، من که آخرم نفهمیدم، من فقط گشنم بود و با معده خالی قهوه کلمبیایی تست میکردم، اونجا بود که فهمیدم تووو ماچ کافی ویل کیل یو (بر وزن تو ماچ لاو ویل کیل یو)، اما ون های توی محوطه رو خیلی دوست داشتم، کافه های سیار که ساده به نظر می اومدن ولی درک نمیکردم چطور همچین تشکیلات گرونی انقد میتونه ساده باشه و آیا دخل و خرجش با هم میخونه یا نه، نمیدونم، کافه لقانطه خیلی قشنگ بود! واقعا دوست داشتم! از سال 1280 فعاله، چقدر تاریخ میتونه پشت یه خاطره باشه! کافه لقانطه خیییلی خوب بود! 
من با امیر قرار داشتم، میخواستیم بریم بیرون! بهم گفتن بیا صادقیه، منم راه افتادم از یکی پرسیدم مترو کدوم وره؟ گف از این ور برو از اون کوچه از اون خیابون، منم خر! فک کردم زود میرسم، راه افتادم سمت مترو مثلا، دیده بودم از مترو که پیاده شدیم کلی راهو با ماشین اومدیما، گفتم خب برم دیگه ببینم چی میشه احتمالا زود میرسم، دویدم و دویدم، بارون شروع کرد باریدن و من هرچی رفتم نرسیدم :))))) از تکرار این قسمت از داستان خستم بذار اینجاشو رد کنیم، فقد همینقد بگم که 45 دقیقه پیاده روی مفید داشتم اونجا زیر بارونی که فقد تو همون تایم بارید کلا :))) اخرشم خودمو به یه ایسگا اتوبوس رسوندم و رفتم مترو سوار شدم حول و هوش ساعت 6 رسیدم صادقیه! 
امیر و مرتضی اومده بودن دنبالم، از در اومدم بیرون دیدمشون و شرو کردم پر وبال زدن و اینا، سرشونو بالا گرفتن داشتن نگا میکردن یکی داره غرق میشه انگار ، داد زدم "کوری؟!" واقعا عمق بیشعوریم بود تو اون جمعیت، فکر کنم گوش خانومه ک جلوم بود آسیب دید، امیر و مرتضی نیششون وا شد و اومدن جلو، رفتیم جلو و بغل کردیم همدیگرو و اینا، امیر که پشماش ریخته بود دفه اولش بود منو میدید :)) ولی من اصلا عادی، بهشون گفتم ذوق و اینامو قبلا کجا خرج کردم، خسته ی له بودم و صاف نمیتونسم وایسم :)) گفتم "یه جوری دارم نفس نفس میزنم انگار تو مترو نبودم همه راهو دویدم"، چقد قدشون بلند بود نامردا :)) با ماشین اومده بودن دنبالم، رفتیم پارک نهج البلاغه، جای قشنگی بود انصافا! صادقانه بگم خیلی قشنگ بود :)) من:"اینجا جقد قشنگه" امیر:"طبیعتو میگی یا گلا رو؟" D: امیر خیلی زود میفهمه راجب چی حرف میزنم، اولین بارمون بود همدیگرو میدیدیم و انقد عادی بودیم، در واقع بیشتر از چار ساله من و امیر همدیگرو میشناسیم! امیر خیییییلی خوبه، ببین خییییییلی خوبه، ببین، خیییییییلی، ببییین، این پسر فوق العاده ست! عکسا و فیلمای اونجام موجوده :)) به امیر میگفتم بیا بریم بیرون تونل وایسیم به ساعتامون نگا کنیم بعد بگم اه چرا این قطار نمیاد :)))) بعد حمید میاد با قایق رد میشه D: راستی حمید با دوستش موند با من نیومد صادقیه، بخاطر دوستش، و بهشون بد نگذشت خداروشکر! روز اول زیاد به من خوش نگذشته بود ولی خوشحال بودم به حمید خوش گذشت حداقل، 
خلاصه از پارک برگشتیم رفتیم گیم نت! آخه گیم نت؟ کی نظر داد بریم گیم نت D: باید میرفتیم مکان D= رفتیم اونجام Pes18 بازی کردیم، من دو بار بردم فک کنم، چار بارم دوتا مساوی دوتا باخت ثبت کردم :( مرتضی که بهتر بازی میکرد منو نمیبرد، امیر یه جوری بازی میکرد انگار "نه حاجی من بلد نیسم که" ولی مثلا یهو دو تا گل جلو می افتاد :)) خوش گذشت بابا، خنده های الکی من و امیرو دیده بودین میفهمیدین داره خوش میگذره، 
بعدش رفتیم مامانجون که از بغلش رد شیم بریم یه فلافلی دیگه شام بخوریم، دومین شبی که تهران بودمم فلافل زدم شام، حمیدم شب اومد باز همون فلافلشو که تو یخچال بود از دیشب خورد، گفتم غولافل بود؟ بعدش چی؟ بعدش خونه دیگه، ساعت ده شب بود رفتیم خونه!
روز سوم جمعه بود، قرار گذاشته بودیم بگیم هرکی میاد بیاد نمایشگاه، اول من و حمید بیدار شدیم رفتیم یه گشتی زدیم، من کلی کتاب خریدم یعنی کتاب میدیدم رحم نمیکردم حتما میگرفتم، بعد یاصی و جزمین اومدن و بعد رفتیم دنبال امیر و مرتضی گشتیم که واقعا نمیدونم از کدوم ورودی میشه اونجا رفت، هنوز نفهمیدم چطوری میشه اونجا ظاهر شد، عین این جاهای بدن که درد میکنه نمیفهمی کجاته، یه همچین جایی بودن رو نقشه، ورودی 85! رفتیم ناشران خارجی چون فک میکردیم چندتا خارجی ممکنه اونجا باشه :))) یه کتابی رو به امیر نشون دادم که فقط رنگشو دید فهمید هافلپافه من پشمام ریخت، و خریدش هم، یعنی اون کتابو نمیگرفتیم میرفتیم خونه من خوابم نمی برد اقد تو دلش بود، دسش گرفته بود میچرخید واسه خودش :))) بعدشم که بستنی گرفتیم و اصلا نگرفتیم اقد گرون بود، واسادیم عکس گرفتن، عکساشو چن نفرتون هنو ندیدین، حالم نمیاد بذارم وبلاگ دنگ و فنگ داره، تصمیم گرفتیم بریم پل طبیعت در حالی که یک ساعت طول کشید از اونجا فقد بیایم بیرون، رفتیم پل طبیعت و چقد قشنگ بود اونجا، آش رشته خوردیم :)) اونجام لایو گرفتیم و اونجام باز بارون گرفت و هوا سرد بود اووووو [فنسی] و بعدش با مترو تا یه جایی ک یادم نیس امیر و مرتضی همراهمون اومدن و خواستم از خدافظیمون در حالی که درای مترو بسته میشه ازشون فیلم بگیرم ولی ریدم D: حیف شد واقعا اون فیلم! کاش من کارگردان میشدم، 
با حمید دوتایی رفتیم پارک لاله، تو راه فلافل گرفتیم ، من نمیدونم چرا دستم برق داشت!!! نمیتونستم اون چیزو وردارم برا خودم گوجه بذارم برقم میگرفت به حمید گفتم بیا گوجه بذار برام بعد رفتم سراغ مثلا کلم اونجام باز سر انگشتام گز گز میکرد ، یه حالت نفرت انگیزی از خودم داشتم :)))) انگار مثلا میگن دس نزن جیزه، من اون جیزه بودم، هنو نفمیدم چرا اقد الکتریسیته داشتم احتمالا بم قاشق میچسبوندی اویزون میموند، پارک لاله چقد گربه داشت=) وحشی ام بودن البته، اهلیای خیلی وحشی ای بودن، احتمالا منو فقد واسه میل کردن میخواستن، اقد من شیرینم ^^ 
شب برگشتیم خونه، کف پاهام صاف شده بود، نکته اخلاقی اینه که از کفی نرم در ته کفش خود استفاده کنید، کفشای من تهش تخته ست! نصف شبی بلند میشدم برم دسشویی مثلا، پاهامو میذاشتم زمین درررد میکرد، خلاصه به حمید گفتم کاش فردا نمیشد :)) تهرون هرکیو میخواستیم دیدیم، فقط الناز و مهسان که نیومدن، درسا و آنا رو هم که ندیدیم، اتفاق عجیب دیگه ای نیفتاد تا شنبه که من و حمید از هم جدا شدیم من ظهر سوار قطار شدم اون شب :)) شب بخیر.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 14 مرداد 1397 10:19 ب.ظ
هی گفتم اووو چقد این طولانیه..بعد باز دیدم بیکارم گفتم بزار بخونمش..چه بامزه..نمیدونم چرا حس میکنم میشناسمتون+_+
Mohsen پاسخ داد:
همهههه منو میشناسن اسمت کوووو
Mohsen دوشنبه 4 تیر 1397 05:42 ق.ظ
آخ ولی این پست چقد بهم حال داد همه ریختن کامنت گذاشتن
hamid.m سه شنبه 1 خرداد 1397 09:56 ب.ظ
هشت روز باید بهم فرصت بدی اینو بخونم
Mohsen پاسخ داد:
کاش بدهیاتم همینقد زود وصول میکردی، ماساژ منو چرا نمیای بدی؟
Fatemeh دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 07:02 ب.ظ
ن ندیدم من اینستا و تل ندارم که:(
اگه داشتم که خیلی زودتر میفهمیدم نه با این پست:)))میدونی خواهرم دقیقا همون هفته ای که شما رفتین رفت نمایشگاه و کلی به من گف پاشو بریم و من نرفتم و اگه انقدر یهویی نفهمیده بودم شاید میومدم منم:d
پاشین بیاین اصفهان من که از خدامه کلی خوشحال میشم ببینمتون:)نه نه صب کن بعد کنکورم بیاین
ولی بیاین جدی دلم خیلی اب شد.بیا موهاتو بریزم ب هم منم:))))
بسه دیگه اتقدر تعریف نکن کم کم داره حسودیم میشه که فقط من نبودم:(((
Mohsen پاسخ داد:
من اتفاقا میدونستم تو ممکنه بیای ولی انگار حواسم نبوده بگم مثلا اگه میتونی بیا یا همچین چیزی !!
اره دیگه فقدددددد تو نبودی کوچولو
کاش همیشه همینقد یهویی همه چیز خوب میشد! ولی من و حمید تا ماهها نمیتونیم برگردیم به همون وضعیت اقتصادی
Boshra دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 06:44 ب.ظ
Ooomadam bazam khater neshan konm k mg mishe ksi dr javare mn bhsh bad bgzre??!?!!
+chghd dlm vase cm gozashtn tng shode boood:)
Ooon moghe yadm rft bzrm alan gozashtm dg/:
Mohsen پاسخ داد:

نه اصلا نمیشه ما غلط کردیم دفه اخرمون بود، ولی انگار در جوار من نبودن واستون سنگین تموم شده
fatemeh دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 10:31 ق.ظ
میگه فاطمه کنجکاوه بالاخره میاد میخونه:))))))))
چقدر وقتی خوندم این پستو اولش رفتم تو شوک! خیلی حسای جالبی باید بوده باشه و چقدر خوشحال شدم که حداقل شما ها دیدین همو:)))
قشنگ ترین لحظش اونجا بود که گفتی هی به هم دست میزدیم ببینیم واقعیه یا نه.اصن خیلی حس خوبی باید بوده باشه که بعد از چند سال پیش اومده این موقعیت
Mohsen پاسخ داد:
از اون موقع همش منتظرم تو کامنت بدی :)))))))) استوری بوشرا رو ندیدی؟ عکس کفشامون و اینا!
اره دیگه خلاصه بشری میگه یه موقع بیاین فاطمه ام باشه، ولی بنظر من پاشیم هممون بریم اصفهان D:
چقد یهو شد، چقد خوب شد که یهو شد، حمید میگه به رفیقم گفتم من حتما باید برم این یکی رو نرم نمیشه D: خدایی دمش گرم، اگه تنها بودم خیلی خیلی بهم بد میگذشت!
چقد دلم پر بودا
س یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 10:27 ق.ظ
افتخار دادی احیانا اگر وقت کردی بعد از شادمانی همایونی

برخیز و بیا مضحک
بنشین و دمی چند تا کامنت بگذار



حداقل

+این پست رو با تموم هیجانت چون نوشتی همش منتقل شد همون موقع که خوندم ..عالی

Mohsen پاسخ داد:
من که میام مضحک منتهی اونجا سر و سوت و کوره صدا بوف میاد،
من نمیدونم چرا به پستم میگین عالی، مسابقه بوده مگه
مهرداد اشک9 یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 09:37 ق.ظ
کلا نکته مهم همه کامنتای این پست: آره و اینا
Mohsen پاسخ داد:
آره ازینا که رفتی و برگشتی و اره و
مهرداد اشک9 یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 12:39 ق.ظ
من یه دوستی دارم که هر از گاهی میاد قزوین پیشم میمونه. یکی دو روزی!
بار اول که اومد به شدت هیجان داشتم. خب اولش به شخصیت خودمم بر میگرده چون یه مقدار خجالتی ام و خیلی آداب و رسوم نمیفهمم
اما با خودم میگفتم که این اولین دیدار بهترین دیدار یک دوست میتونه باشه. نمیدونم همینطور الکی فکر میکردم اینطوره. تا اینکه چند وقت پیش برای بار چهارم اومد پیشم و دیدم خاطره انگیز ترین و لذت بخش ترین دیدار دوستم در بار چهارم اتفاق افتاد
Mohsen پاسخ داد:
اره مسلما دفعه اول یه دیدار عجیبیه! دیدار اول من و تو خیلی سرد خواهد بود آقا
مهرداد اشک9 یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 12:35 ق.ظ

بعضی قسمت های این پست انگار یه بخشی از یک رمان حرفه ایه!
نمیدونم. این حس منه!

محسن چقدر خوب بود این پست. چقدر کیف داد! فکر میکنم برای هر کدوم از دوستات که یکیشم منم چقدر خوندن این پست لذت بخش و هیجان انگیزه. خیلی با دقت و حوصله خوندم خاطره رو... کیف کردم.
امیدوارم که باز هم بتونید همدیگرو ببینید و خاطره های خیلی خفن تری داشته باشید
Mohsen پاسخ داد:

خودمم تعجب کردم چرا اقد همه چیزو میخواستم تعریف کنم ولی خیلی وقت بود از این پستا ننوشته بودم! و حوصله نداشتم واسه دونه دونه تعریف کنم :))) چون به بشری گفته بودم میذارم وبلاگ بخونه و میدونستم فاطمه کنجکاوه میاد میخونه بالاخره ،
دوس داشتم توام بیای مهرداد، ولی نشد بهت خبر بدم یا خیلی کوتاه بود حضورمون، خلاصه یه روز همدیگرو میبینیم و اره و
س شنبه 29 اردیبهشت 1397 11:58 ب.ظ
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی په شادمانی گذران


البته شاعر تورو نمیگه
چون که مشخصه شادمان رفتی تهران و برگشتی و اره
Mohsen پاسخ داد:
رفتی و برگشتی و اره و
خدا چیکارت کنه
bahar چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 06:19 ب.ظ
چه هیجان انگیز!!!! واقعی شدن دوستای مجازی، حس عجیبیه...
Mohsen پاسخ داد:
حس باحالیه! ایشالا دفه بعد اصفهون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.