برای کاغذای شعر چه فرقی داره این بن بست / که حتی بعد من بازم هنوز این دفتر اینجا هست

شونزه سالت شد؟

چهارشنبه 14 اسفند 1398 12:46

نویسنده : Mohsen
حدس بزنید تولد کیه؟ تولدت مبارک لیا، کم کم باید ننه صدات کنیم


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 اسفند 1398 12:48

پست جدید

چهارشنبه 29 آبان 1398 00:25

نویسنده : Mohsen


- وزیر مدیر مسئول شرف / خیار خیار خیار کلم

- شمام بدون اینترنت تنهایید یا فقط منم؟

- اینجا خیلی غر زدم.







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1398 00:13

بازم که آبانه

جمعه 24 آبان 1398 23:59

نویسنده : Mohsen
تعداد پست های این وبلاگ از دوازده تا در سال یعنی کمتره؟ :)))
میخوام یه چیز متفاوت بگم. یه روز توی انباری خونمون سه تا بچه گربه جیغ جیغو پیدا کردم که چشماشون بسته بود و توی هم میلولیدن. بعد از دو هفته مامانشون یکیشونو ورداشت و رفت. من موندم با دوتا جوجه. گیلاس و آناناس. مامان گربه دیگه برنگشت. هرروز صبح قبل از باز کردن چشمام نگران بودم که گشنشونه یا یه وقت گرمشون نباشه، سردشون نباشه، نمونن زیر بارون، نمونن زیر دست و پا، یه شیشه شیر خریدم با اون بهشون شیر میدادم. از روزی که دیدمشون یه روز نبود که ببینم خوابن و انقد نگاشون کنم که دست و پاشونو تکون بدن مطمئن شم فقط خوابن. میرفتم تو انبار صداشون میکردم جیغ جیغ کنان میدوییدن سمتم. همیشه تو بغل هم میخوابن. خیلی موجودات قشنگی ان. حتی گیلاس اوایل انقد وسواسی بود اگه یه لحظه پاهاشو میذاشت رو زمین دوباره از من میومد بالا کف پاهاشو لیس میزد تمیز بشه.
راستش زندگیم انقد قشنگ شد که خداروشکر کردم. اون روزی نشسته بودم زیر سایه درخت به بچه ها غذا میدادم و به قشنگیای زندگی نگاه میکردم چون کار دیگه ای نداشتم بکنم.
اما یه اتفاقی افتاد. اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد. نمیخوام بگم چجوری شد که این اتفاق افتاد ولی جوجه هامو از دست دادم. و گیلاس طفلکم که تو دستام جون داد و انقد دلخراش بود نشستم فقط واسش گریه کردم.
الان پنج روزه. میدونید میخواستم واسشون یه پست خوب بنویسم. که چقد زندگیم قشنگ شده بود. ولی حس میکنم به اندازه کافی خوب ننوشتم و در حد حیوون های خونگی که اومدن و مراقبشون نبودم و تلف شدن شاید اومدن پایین. ولی خیلی دوستشون دارم. هرروز ناراحتم که در حیاط رو باز میکنم دوتا جغجغه سروصدا کنان نمیدوان سمتم. دوقلوهای قشنگم با هم اومدن باهمدیگه هم رفتن. کاش شما مثل بقیه مردم باهام برخورد نکنید و نفرت انگیز نباشید
هفت هفته شون بود، فردا میشدن هشت هفته.توی این پنج هفته مامانشون بودم. فقط میدونم هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم این خاطره خوب رو. شاید نتونم تکرارش هم کنم.

+پ.ن: جمشید تولدت مبارک

پ.ن2: امروز 26 آبانه، هرروز میرم در انباری جوجه هارو صدا میزنم ولی هیچ موجود کوچولوی پشمالویی نیست که با شنیدن صدام دیوونه بشه خودشو با زحمت از سبد بکشونه بالا بدوعه سمتم که ازم بیاد بالا. خیلی دلتنگ و غمگینم. چرا زندگی انقد بی رحمه؟ چرا یکی میاد تو زندگیت که قلبتو بهش بدی ولی با بی رحمی ترکت میکنه؟ نمیدونم شایدم به قول یگانه "باعث اینهمه تنهایی منم" ، "به تو بد کردم و الان ببین عاقبتم اینه" "دارم تاوانشو میدم"، خیلی ناراحتم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آبان 1398 11:40

تولدت مبارک

جمعه 8 شهریور 1398 05:55

نویسنده : Mohsen
+ هرروز متولد شو، هربار جشن بگیر. با خودت حال کن!
راستشو بخواین قبلا زبون خودمو بهتر میفهمیدم. الان باید توی مغزم بگردم ببینم چه تمایلاتی دارم و الان حال میکنم چیکار کنم؟! کتاب بخونم؟ بشینم پای چارخط کد نوشتن؟ یا بشینم چیزی از خودم بنویسم؟ گزینه بازی کردن و فیلم دیدنم که همیشه روی میزه. 
اون روزا شعر می نوشتم. توی ذهنم کلمات پشت هم چیده میشد به یه انسجام نامنظم و بی پایه میرسید. قشنگم میشد. اون روزا یعنی نمیدونم تا کی. تا کی که دیگه شعر ننوشتم. به خیلیاتون شعر بدهکارم. 
ذهنم شبیه یه انباری قدیمیه که هرچی دستم رسیده ریختم توش. همه چی به هم گره خورده پر از حرفم درحالی که فقط غر زدن از دهنم بیرون میاد. گاهی بعضی از این افکار خیلی قوی تر هجوم میارن، میزنن بیرون از مغز آدم. هی میخوان نوشته بشن و چار دیقه فکرتو مشغول کنن که مرتبشون کنی بیان بیرون از مغزت واسه خودشون معنی پیدا کنن. قبلا شعرا اینکارو میکردن. راستش استعدادشم داشتم.
کاش آدم میتونست این افتضاح رو تنهایی مرتب کنه.
اون روزی که دوباره نشستم شعر نوشتم بهم بگین تولدت مبارک.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 شهریور 1398 06:16

17 مرداد

جمعه 18 مرداد 1398 22:49

نویسنده : Mohsen
+ چه قدر چسبید 10 تا کامنت تایید کردن!
 امروز تولد دخترم بود، من سه تا دختر دارم. بعد به هرکی هم گفتم فکر کرد دوسدخترمه. و خب من دوتا دخترامو شوهر دادم. 
این روزها هنوز و همچنان کمرنگم. دلم مسافرت می خواهد. ماشین برای مسافرت نداریم. پولش را هم بتوانیم جور کنیم باز هم سرویسیم. کلا نرفتنمان می ارزد. خلاصه اینکه نداریم و این مملکت درحال افول است، نمیدانیم به کجا چنین شتابانیم و تا کجا قرار است سالهای جوانیمان چنین پاسوز این خدانشناس ها بشود. به عنوان یک جوان باانگیزه و آینده دار که آرزوهایی در سر پرورانده، ناامیدم. ناامیدم از وضعیت مملکتم. ناامیدم از بهبود اوضاع. و دلم میسوزد برای وطن. کاش این حرف ها فایده ای داشت. تمام کاری که ما میتوانیم بکنیم نچپاندن از همدیگر است، تقویت دانش سیاسی-اجتماعی و اینکه دیدمان را وسیع کنیم و به جان آدمی که طرز تفکرش با ما فرق دارد نیفتیم، بخدا همه ما با هم داریم غرق می شویم. 
دعا کنید. 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 مرداد 1398 22:56

دهم مرداد

پنجشنبه 10 مرداد 1398 04:42

نویسنده : Mohsen
+امروز تولد قشنگترین آدمی است که تا امروز کلا شناخته ام. 
این روزها کلا کَمم، کمرنگم، درد میکنم، اعتیاد دارم به لحظه های سکوت. پیِ احساس آرامش، همون حسی که این روزا به حد مرگ می خوامش.
گمشده ای دارم. ببین، یکی کمه! دقیقا همونی که نیست. امیدوارم بعد این سه چهار سال با تغییراتی که کردم (اکثرا در جهت منفی) همچنان بفهمی چی میگم. البته من فقط یه ساله فهمیدم زبون آدما با هم فرق داره و خیلیامون ساعت ها با هم حرف میزنیم و زبون همدیگرو نمیفهمیم، یعنی نمیدونم ما چجوری بودیم.
خلاصه اینکه میدونم یکی نیست. راستش یکی بود. یعنی یکی دیگم بود غیر این یکی. منو یاد تو مینداخت قشنگ. میدونی بهش چی گفتم؟ حرفی که نباید می زدم. گفتم من پارسال این راهو تا تهش رفتم! اره دو سال پیش بود این حرفو زدم. البته انتظار داشتم گند زده باشم ولی خیلی مهربون بود. ولی خب فرق داشت. راه همون بود ولی آدمش فرق داشت. یعنی رفتارش همون بود ولی آدمش. گفتم که قشنگترین آدمیه که میشناسم! یعنی میدونی داستان چی بود؟ من حواسم جای دیگه ای بود. یه مسئله دیگه هم این بود که زبون همدیگرو نمیفهمیدیم! میدونی خیلی بده وقتی یک آدمی که خیلی دوستش داری ، بفهمی زبونش رو نمیفهمی. سر مسئله دوست داشتن گیج نشید. عشق طور نه! ولی خیلی. کاش بفهمید و توضیح ندم.
گفتم حواسم جای دیگه ای بود. یکی بود که بشدت زبون همدیگرو خوب میفهمیدیم. 
ولش کن میخوام بگم هردوتای این آدم ها رو از دست دادم. میدونی که دوست داشته شدن بسیار احساس اعتیاد آوریه. البته من دوست داشته شدن توسط خیلی ها رو از دست دادم. 
این روزها احساسات عجیبی به خودم دارم. ترجیح میدم کمرنگ باشم. گمشده ای دارم. شاید خودم باشم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 مرداد 1398 05:04

تیرماه دوسداشتنی

پنجشنبه 13 تیر 1398 17:50

نویسنده : Mohsen
تیرماهه، سیزدهمه تولدت مبارک
تولد بقیه تیرماهیا هم مبارک
هورا :))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 تیر 1398 17:52



تعداد کل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو