تبلیغات
دستنوشته های آماتور سابق :))

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 25 شهریور 1396

بیست و چند شهریور



فکر کنم از آخرین باری که جدی نشسته بودم پای یه شعر حدودا دو سال میگذشت! واقعا چطور دو سال؟ خودمم نمیفهمم! پارسال که نصفش تو خدمت صرف شد نصف باقیش تو خستگی و افسردگی :))) سال قبلشم که به تباهی تمام سر شد، پس میتونیم بگیم آره دو سال!
بعد هفتاد و چند روز نیومدم ازین حرفا بزنم، شاید بهترین چیزی که تونستم بعد این مدت طولانی پوچی مطلق به دست بیارم همینه که دوباره میتونم بنویسم، البته گاهی یه موج شعر میاد سمتم که بعدش تا یک سال چیزی نمینویسم امیدوارم از اونا نباشه. یه حسی بهم میگه این مسیر سربالایی که سخته عبور ازش بالاخره تموم میشه، فکر کنم امسال یا سال بعد، یا شایدم دو سال بعد، شاید سه سال، چرا زمان تعیین کنیم؟ همش بستگی به خودم داره، این آدمی که توی من هست رو جمع کنم :))) 

دلم سرده با تو، سرم گرم جایی که
حواسم نباشه تو از من جدایی !


سه شنبه 13 تیر 1396

۱۳ تیر



تولدت مبارک ♡


یکشنبه 14 خرداد 1396

حال بد

کلمات کلیدی : انتظار , حال خوب , حال بد , حسرت ,


یه جورایی خیلی وقته همش منتظر یه اتفاق خوبم
یعنی هف هش ماهی هست
همش میخوام یه اتفاقی بیفته خیلی ریشه ای و عمیق حالم خوب بشه
و اما شاید این انتظار زیادیه و ناشکریِ اینه که کنار خانواده ام و دوستامم سربازیشونو تموم کردن(که البته برای من حسادت برانگیز و دردناکه)
و اینکه دنبال حال خوبم یعنی در گذشته اشتباهاتی کردم که الان دارم حسرت بازگشت و اصلاحش رو میخورم
و رسیدن اون نقطه عطفی که دوباره ورق زندگیمو برگردونه به روزای دور از حسرت یه جبر زمانیه که این انتظار پشت انتظار آدم رو پیر میکنه..


دوشنبه 8 خرداد 1396

مهرداد - میره

کلمات کلیدی : موزیک , میره , بهترین , پیشنهادی , مهرداد ,


شمارو دعوت میکنم به شنیدن آهنگی که موردعلاقه ترینمه!!!



چهارشنبه 3 خرداد 1396

همینجور نوشت



تو همون آرزوی منی که میدونم بهت نمیرسم

به همه آدمای غیر از تو انگاری خیلی وقته بی حسم


+کاش بشینم بنویسم!



سه شنبه 19 اردیبهشت 1396

روزای خوبمون

کلمات کلیدی : انشا , قبلا , مجازی , رفیق مجازی , خاطرات , dial up , E ,


روزای خوبی داشتیم تو فضای مجازی خیلی همه با هم خوب بودیم و خوش میگذشت کاش میشد برگردیم به اون روزا و با dial up با بدبختی به اینترنت وصل بشیم و من با اینترنت E موبایلم بیام تو وبلاگ کامنت بذارم و منتظر بمونم ثبت بشه ، همش منتظر بمونم کامنتا تایید بشه ببینم چه جوابی بهش دادن و هنوز زیاد حرف نزدیم وقت خوابیدن برسه و بگیم خدافظ و فردا بازم حرفی برای گفتن داشته باشیم الان توی تلگرام با سرعت عجیبی با هم چت میکنیم و وقتمونو با وراجی کردن و احمق تر جلوه دادن خودمون میگذرونیم و اینقدر حرف میزنیم که دیگه موضوعی برای صحبت باقی نمیمونه، عملا اگه طرف رفیق فابریکمون نباشه فقط همش به هم میگیم "چه خبر؟" تا یه موضوع صحبتی پیدا کنیم و بقیه وقتمونو بگذرونیم، توی این راحتی ارتباطات غرق شدیم، از زندگیمون فاصله گرفتیم، احمق تر از قبل شدیم!!



پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396

فصل بیستم



بیست ساله شدم! :)



یکشنبه 20 فروردین 1396

همیشه دوست داشتم..

کلمات کلیدی : انشا , آرزو , حرکت , ای کاش , چه میشه کرد , خسته , حرف ,


کاش من چند نفر بودم و میتونستم به همه آرزوهام برسم! کاش اونقدر پشتکار داشتم..
چیزی که این روزا خیلی بهش احتیاج دارم "نوشتن" ئه! دفترم رو باز کنم و ساعتها فقط بنویسم ، اونقدر بنویسم که هیچ مرزی بین ذهن و کلمات باقی نمونه..
دقیقا اونجایی که مطمئنم فقط یه هل کوچیک میتونه من رو به جلو حرکت و بعد از اون من کاملا در حال حرکتم ، میدونم به عنوان اون هل کوچیک دقیقا باید یه وانت بهم بزنه تا حرکت کنم :)))
باید بنویسم و بنویسم و بنویسم ، باید یکمی از این رودروایسی من با خودم ، از اینکه وقتی چیزی رو نمینویسم خوشم نمیاد یکم پس بکشم ، این پیچ سختگیریامو یکم شل کنم و به خودم میدون بدم که خودی نشون بده! 
بیشتر از یک ماهه که دوباره مثل قدیم حس شعر نوشتن رو دارم اما دریغا که اون وانتیه نمیاد بزنه بهم حرکتم بده، هرچی هم مینویسم تکرار شعرای قدیمیه و از خوده الانم هیچی ندارم!
من قبل از اینکه شعر بنویسم دوست داشتم نویسنده رمان بشم.. و قبل از اون هم آدمی بودم که میتونست کتاب بنویسه، من ۱۳-۱۴ سالگی حدودا .. یه آدم فوق العاده بودم!!! با تعریفی که الان از ادم های فوق العاده برای خودم دارم، این باور رو دارم که من واقعا فوق العاده بودم اما با گذشت زمان تبدیل شدم به "من" ی که نشسته یه گوشه به افق ارزوهاش نگاه میکنه و میگه "چی میخواستیم و چی شد"
همیشه دوست داشتم فوتبالیست بشم! من خیلی به فوتبال علاقه داشتم،  استعداد هم اگه نداشتم حداقل تو سن خوبی بودم و میشد یاد بگیرم، شاید پدرم وقت نداشت شاید من کم رو بودم شاید باید کسی علاقه من به فوتبال رو میفهمید ، اما هرچی که شد من نتونستم پیگیر فوتبال بشم و هنوز هم با دیدن یه کلیپ فوتبالی خودم رو جای اون شخص میذارم و همرو دریبل میکنم!! الان؟ با بچه ها ی ده پونزده ساله بازی میکنم و همش توپ رو ازم میگیرن، کسی هم بهم پاس نمیده :)))
همیشه دوست داشتم موزیسین بشم.. چه خواننده چه اهنگساز چه نوازنده چه تنظیم.. از موسیقی فقط از شعر نوشتنش بدم میاد!!:)) فکر کنم حدودا سه سال پیش بود که گیتار گرفتم.. پول تو جیبی های مدرسه مو خرد خرد جمع کرده بودم و با پولایی که به هر بهونه ای بابام میگرفتم نهایتا یه گیتار خریدم.. قشنگ یادمه تا یه ماه هر روز میرفتم سر کیف گیتار و زیپشو باز میکردم، نگاه میکردم سر جاشه یا نه، باورم نمیشد.. فکر میکردم خوابم! با خودم میگفتم اگه یه روز اومدم و دیدم سر جاش نیست مهم نیست، مثل اینه که از یه خواب قشنگ بیدار شدم!!! از گیتار استفاده چندانی نکردم.. هنوزم هیچ اهنگی رو باهاش نزدم، همه چیزش رو میدونم اما انگار طرز استفاده ش رو نمیدونم، شاید جسارتم کمه، شاید صبرم..
همیشه دوست داشتم برنامه نویس بشم، همیشه دوست داشتم طراح و نقاش بشم،همیشه دوست داشتم روانشناس بشم، چی میخواستیم و چی قراره بشه؟؟
اون بالا نوشتم بنویسم و بنویسم.. فکر نمیکردم واقعا بخوام الان اینجا بنویسم!! اما خب نوشتم دیگه، این بود انشای من


جمعه 11 فروردین 1396

غلط بود ..!

کلمات کلیدی : شعر , ناتمام , غلط بود ,


برامون یه چیزی غلط بود همش

میدونستم آخر کجا میرسیم

نفهمیدم اینجا که من گم شدم

همینجا من و تو به ما میرسیم

مرتب میگفتی برو دل نبند

میرفتی بدون خداحافظی

مرتب شکستم که تو نشکنی

یه چیزی غلط بود ولی آخه چی ..!؟

میخوام حسمو به تو پیدا کنم

یه روزی یه جایی گم کردم تورو

دیگه بیشتر از این طردم نکن

اگه دیدی باهات سردم برو

به پایان رسیدن چقد ساده بود

تو بد کردی با من منم باختم

دیگه پیر شدم واسه ی ساختن

شاید زندگیمو غلط ساختم

دارم میرم این حق رو از من بگیر

دلم دست تو دست من رو دره

سکوتت رو بشکن یه چیزی بگو

میگفتی سکوت جمله آخره ..!

+ویرایش شد! بالاخره این شعر به پایان رسید!!



دوشنبه 7 فروردین 1396

شعرم نمیاد

کلمات کلیدی : Eror , stop working , Eror 404 no match found ,


واقعا نمیتونم دلیلش رو بفهمم
هربار دفترمو باز میکنم و سعی میکنم یه چیزی بنویسم ، یه چیز جدید از دلم درارم ، یه خاطره ای چیزی
هربار هم چارتا شعر نیمه تموم تکراری رو مینویسم روی کاغذ و بهش نگاه میکنم
و به خودم میگم تمام چیزی که داری همیناست!
بعدش؟ نمیدونم،نمیشه،نمیخوام،نمیتونم..


شنبه 5 فروردین 1396

تیترم نمیادش

کلمات کلیدی : تلگرام , انشا , وبلاگ ,


خب عرضم تو حضورتون که چون دسترسی به تلگرام اسون تره اینطوریه که گوشی رو ورمیداری با یک حرکت سر انگشت برنامه رو باز میکنی و عین کمدی که همه چیزو توش چپونده باشی همه اون مطالب و پیام ها اوار میشه سرت و اون تو گم میشی ، من گاهی یادم میره چیکار داشتم اون تو. و بله.. این شد که ما از میهن بلاگ (ابزار وبلاگ نویسی) راهی تلگرام شدیم و اونجا گم شدیم و از اهداف انقلاب و آرمان ها (حتی در مواردی ساسان ها و مهسا جون ها و جوجو های بابا و فریبرز ها) ی امام دور شدیم و دیگه همونجام خوردیم و خوابیدیم و کنگرو خوردیم لنگرو انداختیم و در روزی از روزهای گرم سال (طرف شما سرد بود) که حوصله نداشتیم صبح پا شدیم گفتیم چه کنیم چاره کنیم یه چیزی بدید پاره کنیم و اینگونه شد که گوگل/اینستا/تلگرام/واتساپ و میهن بلاگ رو یه جا پاک کردم و بعدش گفتیم آه خدای من حال حسابی خسته شده ایم و استکانی چای زدیم بر بدن و یک هو دیدیم در دیوار پشت سرمان حفره ای اندازه بدن یک گاو نر ایجاد شد و ریخت پایین و بابا اومد گف محسن چی شد؟ خوبی؟ چی بود؟ گفتم هیچی بابا خستگیم بود در رفت و بعد از ان بابام دهن منو سرویس کرد که هی خسته بشم و هم اکنون من یک خستم (نکه قبلا فوتبالیست بودم) و تصمیم دارم اینقد بنویسم که خون از سر انگشتانم جاری بشه و خلاصتا سرتون رو درد بیارم و یه دفتری هم دارم اتفاقا توش چیزای بدی نوشته بودم نمیدونم کجاست خدا کنه دست کسی نیفتاده باشه بخونه ،خوندم دیگه رفته که بره، به هرحال نوشتن عادت قشنگیست که مردمان از زمان های دور انجام میداده اند و خسته نمیشده اند و شاید هم میشده اند اما هرچی بود مردم در اون زمان اندازه مردم در این زمان خسته نبوده اند و و چیز و بیکار نبوده اند خب مسلما نمیان کارشونو با وقت بیهوده و یا شاید وقتشونو با کار بیهوده تلف یا شاید waist کنند و مردم قبلا کار میکردند همه شان و مث ما تلگرام را زیر و رو نمیکردند و انجا حداکثر تکنولوژیشان این بود که اگر میخواستند به کسی بگویند یکیشان مرده جلویش یکی رامیکشتند تا طرف تازه حالیش بشود و این بود امشای نن!


چهارشنبه 2 فروردین 1396

ببخشید

کلمات کلیدی : ببخشید ,
لینک های مرتبط : دست نوشته های یک آماتور آمـــاتــــور مضحک من تمبل هستم. 85

عذر میخوام که زدم وبلاگو پاک کردم هرچند این عذرخواهیا فایده نداره :))) (باید با چوب زد این آدمو)
و اینکه جو گیر شدم دوباره همینجا رو داشته باشیم 
راستی سلام :)