تبلیغات
دستنویسهای یدونه آماتور

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 10 مهر 1397

گلوله های مشقی توی سرم



زبون آدما رو نمیفهمم،
حرف میزنم با خودم شایدم برعکس.


سه شنبه 27 شهریور 1397

گرفتم گرفتی گرفت



عصر عصر اشتباهاته، مدام مجبوری تصمیم بگیری و عمل کنی، فرصتی برای آزمون و خطا نیست و هر تصمیم مستلزم فکر و اندیشه است.
هرروز در معرض به فنا رفتن قرار میگیری و هر بار سعی میکنی ازش فرار کنی. 
نمیتونی برنامه مدون و مرتبی رو پیش بینی کنی، تصمیماتت رو مقطعی و در عین حال برای رسیدن به یه هدف مهمتر باید تنظیم کنی.
هر تصمیم نیازمند فکر و اندیشه است و ذهن کوچیک شما گاهی واضح ترین جزییات رو نمیبینه ، هر بار نیازه یکی به شما یاد آوری کنه، هر دفعه لازمه با همه مشورت کنی، همیشه باید همه چیزو در نظر بگیری تا بتونی یه تصمیم درست بگیری.
یه چرخه پایان ناپذیره، در هر مقطعی یه احساسی باعث یه تصمیم میشه و به نظر درست میاد، چند قدم میری جلوتر دوباره مجبوری همون تصمیم رو بگیری، از تجربیات خودت کمک میگیری و از اشتباه پرهیز میکنی.
جایی که اشتباه میکنی دقیقا جاییه که بزرگ میشی، باید جرات اشتباه کردن داشته باشی، اشتباه یعنی اتخاذ تصمیم درست در مقطع نادرست، به گذشته نگاه کنید، اشتباهات ما ناشی از هیجان،ترس،علاقه و اعمال فشار روی ما بوده،تمام زندگی ما همینه.
جرات اشتباه کردن یعنی شجاعت روبرو شدن با عواقب مثبت و منفی یک تصمیم، گاهی عواقب مثبت به مراتب ترسناک تر و مسئولیت سنگین تری رو به همراه میاره.
نمیتونیم فقط به خودمون فکر کنیم. گاهی تصمیمات غلط ما باعث فشار به خانواده خودمون یا فشاری که ما با وضعیت نابسامانمون به خانواده و اطرافیان و حتی جامعه وارد میکنیم ، میشه.
وجود عقاید مختلف سبب شکل گیری اشتباهاته، هر عقیده ای مخالف بیشتری داشته باشه غلطه و این یک قرارداده، برای همین ما نمیتونیم تو روی خانواده، جامعه، و عقاید یک عده خاص ، بایستیم. خود این رفتار غلطه!

+ در حالی که از انتخاب رشته روزانه محرومم و 4 سال رو از دست دادم، مهندسی فضای سبز روزانه توی همون دانشگاه قبلیم قبول شدم، حداقل از رشته قبلیم بهتره! و رتبه های بعدیمم مهندسی کامپیوتر همینجا و یاسوج اوردم، البته شبانه، و به دلایل متعددی دارم مجاب میشم که تغییر رشته ندم! همه میگن تغییر رشته بده ولی همه شرایط منو ندارن! دلیل این پست شباهت این موقعیت با موقعیت یک ماه پیشم دقیقا سر همین مساله موندن و رفتنه! این قسمت واسه فضولا بود.
++ من واسه این سیاه زیادی خستم، فعلا قصد و انگیزه و حوصله شعر نوشتن و برنامه نویسی و پیگیری پروتکل انتقالی و سر کلاس رفتن و پست گذاشتن و حرف زدن با آدما رو ندارم. در این لحظه که این پستو میذارم فقط خوابم میاد شب بخیر.


چهارشنبه 21 شهریور 1397

game over



صرف عمر فعلی جز تلف کردن فرصت زندگی کردن نیست، حالا هی بدوید و به هیچی نرسید.
نتایج سازمان سنجش مثل همیشه غافلگیر کننده است ، هروقت بهترین و بدترین حالت ممکن رو در نظر میگیرم قشنگ یه حالت بدتر غیرممکن رو میده بهم.
کامنت گذاشتین هنوز نخوندم ولی اگه پرسیدین نتیجم چیشد بهتره برید بخوابید. اصلا دوس ندارم جواب بدم.


یکشنبه 18 شهریور 1397

خستم میاد



هر دم از این باغ بری می رسد :(


چهارشنبه 7 شهریور 1397

دس وردار



بخدا هیچ مطلب جدیدی نذاشتم اقد رفرش نکنید مرسی اه

+ مامانم فکر میکنه قبول شدن تو دانشگاه شانسیه
 مثلا همه جا رو زدی یکیشو قبول میشی،
 هرچی بهش میگم اینجا رو تو اولویت زدم، میگه نه ایشالا میری =)))


سه شنبه 23 مرداد 1397

زندگی بی رحمه



انتخاب رشته هم کردم،
 میدونین همیشه دلم میخواست از این شهر برم 
خاصیت شهرهای کوچیک اینه که نمیتونی جایی بری، عملا روی نقشه هیچ جایی رو نداری بری.
اینکه فکر میکردم راحت میرم یه شهر دیگه هرچند کوچیک و نهایتا پول تو جیبیمو بابام میده، 
ولی الان یه هزینه گنده تر و یه دردسر دیگه بهش اضافه شده و چه بمونم چه برم مشکل اصلیم سرجاشه 
خیلی ناراحت کننده ست، 
واسه آدمی که رویاپردازی میکنه و خیالش راحته ،اینکه برنامه هاش خراب بشه و از آسمون بیاد زمین میتونه عادی باشه
ولی اینکه بره تو زیر زمین عین نابود شدنه
حداقل دیگه میدونم زندگی فیلم نیست همه چیز فقط بدتر و بدتر میشه ، دیگه حوصله ریسک کردن ندارم، جا ندارم!
اینجا جایی نیست که از ترس زمین خوردن همینطور اوج میگیرم، 
قصدم گله و شکایت نبود کلا، آدم چسناله کنی نیستم، همیشه مثبت نگر و همیشه ناراضی ام.
اتفاقایی که میفته و باعث این پست میشه مهم نیست، این احساسم بود که به اشتراک گذاشتم.


دوشنبه 15 مرداد 1397

Knock Out



هیچی دیگه یه کنکوری داشتیم و با قاطعیت رفتیم تو، آفتابه نبرده بودیم فقط الان گندش درومد :))
یعنی باور بکنید یا نکنید خستگی سه سال کنکور توم مونده، این حمید هم که نیست بیاد ماساژ منو بده شیش ماهه دارم التماس میکنم یکی بیاد ماساژ منو بده
گزینه هایی که میتونم برای دانشگام انتخاب کنم خیلی محدوده و مسلما بهترینش همونه که هیچ وقت نمیخواستم :))) 
یعنی تنها جایی که احتمال میدم قبول شم شهر خودمه و یه جوری انتخاب رشته کردم انگار تهران هم قبول میشم، خلاصه این خوشبینی همیشه با من بوده و هیچ وقت نتیجه نداده.
فقط اینکه توی اشتباهاتون دقت کنید حداقل درست اشتباه کنید، همه چیزتونو ریسک نکنید که بشید من! 
میدونی آدم اولش شوکه میشه بعد میفهمه غمگین میشه، من خیلی زود الان با این مساله کنار اومدم که گند زدم چون قبلا هم هرجا خوشبین بودم بارها گند زدم و تا الان قبول نداشتم همش گند میزنم، 
دیگه خلاصه اینکه عزاداری و ننه من غریبم بازی فایده نداره اینکه فکر کنی دنیا به آخر رسیده کمکی نمیکنه همش باید درحال حرکت باشی، 
به هرحال من دست از رویاپردازی بر نمیدارم، حس میکنم سالها وقت دارم گندی که الان زدم رو جبران کنم!

+فعلا سر یه تصمیم دو دلم، نمیدونم برم خوابگاه و یه مدت از خونه دور باشم و عزیزترین آدمای زندگیم ناراحتم نکنن ، یا بمونم خونه توی شهر خودم درس بخونم و همدیگرو ناراحت کنیم! دست خودمون نیست پیش میاد البته. 


شنبه 9 تیر 1397

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد



توی "هیچ" ترین حالت خودمم

+قصه های تکراری که تا تهشو بلدی، اصطلاحا میگن دو روز بگذره از سرت میپره، آدما موجودات احمق خیلی عجیبی ان

+ خسته شدم نتایجمونو بدین!

+ از اینکه رابطم با کسی خیلی قشنگ بشه میترسم!



سه شنبه 22 خرداد 1397

سرماخوردم



یه احساس مریضی قشنگی دارم


- ۹۷.۰۴.۰۴

آقا بیاین حرف بزنم، امروز دوشنبه ست و من پنجشنبه واسه سومین سال غیرمتوالی کنکور دارم، از دیروز شروع کردم خوندن و دعا کنید موفق بشم :))

فقط اگه موفق شدم بدونید کنکورمم شب امتحانی پاس کردم :))


- ۹۷.۰۴.۰۷

کنکور دادم ، واسه ی فقط یه ماه یا بهتر بگم فقط دو هفته خوندن واقعا خوب بود! اما راستشو بخواین دوست داشتم چندتا فیزیک و شیمی بیشتر بزنم بکشه بالا، منتهی بضاعت کنکور ما همینقده، حالا درسته زیاد درس نخوندم، درسته کنکورمو خوب دادم و چیزی که میخواسم نشد، کاش نتایجش عین جام جهانی سورپرایز کننده باشه! 



شنبه 19 خرداد 1397

همه کنکوریا



دو هفته مونده به کنکور
وقت نمیتونم و نمیشه نیست! 
تصمیم گرفتم جدی باشم و نیستم، همش میگم میتونم و برنامه میریزم ولی واسه انجام دادنش دل و دماغی ندارم! 
میدونین اینکه آدم بخواد کاری کنه و غیرممکنی رو ممکن کنه همیشه شدنیه ولی بستگی داره چقد واسه خودت تره خورد کنی!
راجب کنکور هیچی نپرسین مرسی.

پ.ن: نوشتم نپرس کرم داری میپرسی قشنگم؟ :))
پ.ن۲: ماساژ منو چرا نمیای بدی حمید؟


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397

همه تهرون



بی مقدمه بگم، تهرون بودم!
شاید این قشنگترین اتفاقی بود که میتونست تو بدترین زمان ممکن بیفته! 
سه روز فوق العاده خاطره انگیز توی تهران که به لطف امیر و مرتضی و حتی بشری، بهمون خوش گذشت و ممنون بچه ها!
داستان از چه قرار بود؟ داستان عجیبی داشت! نسخه کوتاهش این بود که همه چی دست به دست هم داد و در و تخته جور شد، ولی نسخه بلندشو بذار از اینجا شروع کنم که یهو به من گفتن میری تهران؟ واسه نمایشگاه کتاب! منم گفتم خب، باشه! به چند نفر از دوستام گفتم و یکی دو روز مونده به موعد مسافرتم حمید بهم گفت ممکنه بیاد تهران. اون شب واقعا ذوق کردیم دوتامون و امیدوار بودیم این اتفاق بیفته ولی ته دلمون میدونستیم از اون اتفاقاست که امیدوار میشی ولی شدنی نیست=) بهم گفت فردا خبرت میکنم ولی نگاه کردیم دیدیم قطاری که من سوار میشم و راه میفتم سمت تهران دو تا صندلی خالی داره و دقیقا از یزد رد میشه که حمید میتونه توی مسیر سوار بشه، دیوونه شدیم و بلیطو گرفتیم، مطمئن نیستم هیچ جای زندگیم یه تصمیم به این سرعت و انقدر خوب گرفته باشم :)) هر دفعه برمیگردم عقب میگم خوب شد بلیطو سریع گرفتیما!!
قطار 823 ساعت 13 از بندرعباس راه افتاد و دوازده ساعت بعد توی یزد متوقف شد حمید آقا سوار شدن D: همین الانم که دارم می نویسم باورم نمیشه این اتفاق افتاده.
هیچی دیگه آقا ساعت نزدیکای دو نصف شب بود که همدیگرو تو واگن پنج دیدیم، یعنی من نشسته بودم گفتم حمید بیا یهو یه هیبت عظیمی جلوم ظاهر شد پشمام ریخت D: ولی خعلی جذاب بود ا نزدیک! تا پنج صبح حرف زدیم و همش به همدیگه دست میزدیم ببینیم واقعیه یا نه :)) خیلی ام هرکی از بچه ها منو دید دوس داشت موهامو بهم بریزه! دیدن حمید انقد شوکه کننده بود و عجیب، آخه هرچی نباشه از سال 90 - 92 با هم دوستیم، و وقتی جلوم نشسته بود دیگه خبری از اون پویا کوچولو نبود :)) خیلی حرف زدیم، اول خجالت میکشیدیم از همدیگه، وقتی درباره آدمای مجازی دیگه ای که میشناختیم حرف میزدیم نگاهمون میفتاد به موبایلامون که روی میزه بعد چشم تو چشم میشدیم و حس عجیبی بود=)) من سه روز نخوابیده بودم! یعنی هر بار میخوابیدم فقد دو ساعت خوابم میبرد و بیدار میشدم، ساعت پنج گفتم بریم بخوابیم، رفتیم کوپه هامون، حمید دوتا واگن از اون ور، من دوتا واگن از این ور، من واگن 3 بودم اون واگن 7! بهم سفارش کرد صبح زنگ بزنم بیدارش کنم، من رفتم بخوابم و تا ساعت 6 خوابم نبرد، بعدشم همش در حالت آماده باش بودم چون باید ساعت 9 حداکثر می رسیدیم تهران! تا ساعت 9 یکاریش کردیم و دیگه نتونستم اینجوری بخوابم، زنگ زدم به حمید گفتم بیا 5، هنوز بیدار نشده بود، عوضی :))) خیلی شیک و راحت خوابیده بود من نمیدونم چطور!؟ ولی از اون طرف موقع اومدن قطار وقتی بلیطش ساعت دوازده و نیمه از ساعت ده اومده بود ایستگاه قطار انقد شوق داشته D:
رسیدیم تهران! از قطار پیاده شدیم و رفتیم مترو سواری:)) یه ایستگاه از این و اون پرسیدیم و سوار شدیم و به حمید گفتم ببین با من اومدی خیالت راحت من تهرانو عین کف دستم بلدم، سر خط عوض کردن همون مسیرو برعکس سوار شدیم :)) حمید ادای منو در میورد که آره عین کف دستم بلدم. 
خلاصه تا ظهر خودمونو رسوندیم و با بشری هماهنگ کردیم عصر بریم بیرون، رفتیم نمایشگاه کتاب و جای شما خالی، تهران که بارون نمی اومد اون عصر یه بارونی گرفت که چشمام، انقد مسیرشم طولانی بود و بارون شدت گرفت که خیس شدیم کاملا :))) عصر خوبی بود منتهی دو بار بارون شدیدی گرفت و من همش منگ و گیج بودم بخاطر نخوابیدنام و آیس پکم از نی اش بالا نمی اومد و خلاصه بگم، لهه له بودم! بچه ها بم میخندیدن انگار مستم :))))
شرح دیدن بشری رو نگفتم، با دوتا از دوستاش اومدن اونجا و من و حمید کاملا عادددددی برخورد کردیم، خصوصا من=)) حالا یذره خجالتی و اینا بودم، یخورده حس میکردم مثلا بی مزه و اینام D: خیلی بد بود خدا سر گرگ بیابون نیاره D: ولی خلاصه ذوق و شوقم واسه دیدن دوستام سر حمید تموم شد انگار! و بشری اقد خوب بود D: ایشالا دفه بعد باز مزاحمتون میشیم یه موقعی.
شب شد و با مترو برگشتیم و حمید گف بازم بریم بیرون و منم پایه! رفتیم فلافل ، غولافل بود بیشتر، خیلی گنده بود، ورداشتیم رفتیم بوستان دامپزشک، اونجا یه میز تنیس پیدا شد که از سر کنجکاوی ما رفتیم ببینیم اگه اوکیه بعدا بیایم بازی کنیم، دو سه نفری اونجا بودن داشتن بازی میکردن و یه تعارف زدن به ما و حمید: یه دور بازی میکنم، من قبلا بازی کردم خیلی وقت پیش الان نمیدونم [در دو بازی متوالی حریف را شکست میدهد]، به زور جداش کردم از اون جمع و بردمش خونه، خسته بودم انصافا شب زود خوابم برد! 
صبح حدودا 9 اینا بلند شدم رفتم آبمیوه کیک گرفتم اومدم خیلی دلمون میخواس بریم نمایشگا کتاب یه چیزی بخریم حتما! اول رفتیم پارک دوباره تنیس بازی کنیم و اینا، انصافا بازیم خوب نیس :)) دسته خرابه ام دس من بود. بعدش رفتیم نمایشگاه! قرار شد یکی از دوستای حمید رو ببینیم، بعدش رفتیم باغ موزه قصر واسه مسابقه ملی و نمایشگاه کافه مقصد گردشگری یا همچین اسمی، انواع و اقسام بهترین قهوه ها رو میتونستید مجانی تست کنید! هنوزم نفهمیدم چه اجباری داره تو یه غرفه که یه دستگاه و یه آدم کافیه چرا انقد آدم جمع شده بود و فلسفه این دورهمی و اهمیت قهوه چی بود! یه ذره قهوه میریختن تهه لیوان و مزه میکردی، حمید واسم توضیح میداد که "مزه ترش توی این قهوه رو احساس میکنی؟" یا "این بهترین قهوه ایه که تو یه کافه نصیبت میشه" "فوق العاده ست" ولی راستشو بخواین همشون تلخ بودن، یعنی همشون اگه فوق العاده بودن اون زمینه "تلخی" بود، من که آخرم نفهمیدم، من فقط گشنم بود و با معده خالی قهوه کلمبیایی تست میکردم، اونجا بود که فهمیدم تووو ماچ کافی ویل کیل یو (بر وزن تو ماچ لاو ویل کیل یو)، اما ون های توی محوطه رو خیلی دوست داشتم، کافه های سیار که ساده به نظر می اومدن ولی درک نمیکردم چطور همچین تشکیلات گرونی انقد میتونه ساده باشه و آیا دخل و خرجش با هم میخونه یا نه، نمیدونم، کافه لقانطه خیلی قشنگ بود! واقعا دوست داشتم! از سال 1280 فعاله، چقدر تاریخ میتونه پشت یه خاطره باشه! کافه لقانطه خیییلی خوب بود! 
من با امیر قرار داشتم، میخواستیم بریم بیرون! بهم گفتن بیا صادقیه، منم راه افتادم از یکی پرسیدم مترو کدوم وره؟ گف از این ور برو از اون کوچه از اون خیابون، منم خر! فک کردم زود میرسم، راه افتادم سمت مترو مثلا، دیده بودم از مترو که پیاده شدیم کلی راهو با ماشین اومدیما، گفتم خب برم دیگه ببینم چی میشه احتمالا زود میرسم، دویدم و دویدم، بارون شروع کرد باریدن و من هرچی رفتم نرسیدم :))))) از تکرار این قسمت از داستان خستم بذار اینجاشو رد کنیم، فقد همینقد بگم که 45 دقیقه پیاده روی مفید داشتم اونجا زیر بارونی که فقد تو همون تایم بارید کلا :))) اخرشم خودمو به یه ایسگا اتوبوس رسوندم و رفتم مترو سوار شدم حول و هوش ساعت 6 رسیدم صادقیه! 
امیر و مرتضی اومده بودن دنبالم، از در اومدم بیرون دیدمشون و شرو کردم پر وبال زدن و اینا، سرشونو بالا گرفتن داشتن نگا میکردن یکی داره غرق میشه انگار ، داد زدم "کوری؟!" واقعا عمق بیشعوریم بود تو اون جمعیت، فکر کنم گوش خانومه ک جلوم بود آسیب دید، امیر و مرتضی نیششون وا شد و اومدن جلو، رفتیم جلو و بغل کردیم همدیگرو و اینا، امیر که پشماش ریخته بود دفه اولش بود منو میدید :)) ولی من اصلا عادی، بهشون گفتم ذوق و اینامو قبلا کجا خرج کردم، خسته ی له بودم و صاف نمیتونسم وایسم :)) گفتم "یه جوری دارم نفس نفس میزنم انگار تو مترو نبودم همه راهو دویدم"، چقد قدشون بلند بود نامردا :)) با ماشین اومده بودن دنبالم، رفتیم پارک نهج البلاغه، جای قشنگی بود انصافا! صادقانه بگم خیلی قشنگ بود :)) من:"اینجا جقد قشنگه" امیر:"طبیعتو میگی یا گلا رو؟" D: امیر خیلی زود میفهمه راجب چی حرف میزنم، اولین بارمون بود همدیگرو میدیدیم و انقد عادی بودیم، در واقع بیشتر از چار ساله من و امیر همدیگرو میشناسیم! امیر خیییییلی خوبه، ببین خییییییلی خوبه، ببین، خیییییییلی، ببییین، این پسر فوق العاده ست! عکسا و فیلمای اونجام موجوده :)) به امیر میگفتم بیا بریم بیرون تونل وایسیم به ساعتامون نگا کنیم بعد بگم اه چرا این قطار نمیاد :)))) بعد حمید میاد با قایق رد میشه D: راستی حمید با دوستش موند با من نیومد صادقیه، بخاطر دوستش، و بهشون بد نگذشت خداروشکر! روز اول زیاد به من خوش نگذشته بود ولی خوشحال بودم به حمید خوش گذشت حداقل، 
خلاصه از پارک برگشتیم رفتیم گیم نت! آخه گیم نت؟ کی نظر داد بریم گیم نت D: باید میرفتیم مکان D= رفتیم اونجام Pes18 بازی کردیم، من دو بار بردم فک کنم، چار بارم دوتا مساوی دوتا باخت ثبت کردم :( مرتضی که بهتر بازی میکرد منو نمیبرد، امیر یه جوری بازی میکرد انگار "نه حاجی من بلد نیسم که" ولی مثلا یهو دو تا گل جلو می افتاد :)) خوش گذشت بابا، خنده های الکی من و امیرو دیده بودین میفهمیدین داره خوش میگذره، 
بعدش رفتیم مامانجون که از بغلش رد شیم بریم یه فلافلی دیگه شام بخوریم، دومین شبی که تهران بودمم فلافل زدم شام، حمیدم شب اومد باز همون فلافلشو که تو یخچال بود از دیشب خورد، گفتم غولافل بود؟ بعدش چی؟ بعدش خونه دیگه، ساعت ده شب بود رفتیم خونه!
روز سوم جمعه بود، قرار گذاشته بودیم بگیم هرکی میاد بیاد نمایشگاه، اول من و حمید بیدار شدیم رفتیم یه گشتی زدیم، من کلی کتاب خریدم یعنی کتاب میدیدم رحم نمیکردم حتما میگرفتم، بعد یاصی و جزمین اومدن و بعد رفتیم دنبال امیر و مرتضی گشتیم که واقعا نمیدونم از کدوم ورودی میشه اونجا رفت، هنوز نفهمیدم چطوری میشه اونجا ظاهر شد، عین این جاهای بدن که درد میکنه نمیفهمی کجاته، یه همچین جایی بودن رو نقشه، ورودی 85! رفتیم ناشران خارجی چون فک میکردیم چندتا خارجی ممکنه اونجا باشه :))) یه کتابی رو به امیر نشون دادم که فقط رنگشو دید فهمید هافلپافه من پشمام ریخت، و خریدش هم، یعنی اون کتابو نمیگرفتیم میرفتیم خونه من خوابم نمی برد اقد تو دلش بود، دسش گرفته بود میچرخید واسه خودش :))) بعدشم که بستنی گرفتیم و اصلا نگرفتیم اقد گرون بود، واسادیم عکس گرفتن، عکساشو چن نفرتون هنو ندیدین، حالم نمیاد بذارم وبلاگ دنگ و فنگ داره، تصمیم گرفتیم بریم پل طبیعت در حالی که یک ساعت طول کشید از اونجا فقد بیایم بیرون، رفتیم پل طبیعت و چقد قشنگ بود اونجا، آش رشته خوردیم :)) اونجام لایو گرفتیم و اونجام باز بارون گرفت و هوا سرد بود اووووو [فنسی] و بعدش با مترو تا یه جایی ک یادم نیس امیر و مرتضی همراهمون اومدن و خواستم از خدافظیمون در حالی که درای مترو بسته میشه ازشون فیلم بگیرم ولی ریدم D: حیف شد واقعا اون فیلم! کاش من کارگردان میشدم، 
با حمید دوتایی رفتیم پارک لاله، تو راه فلافل گرفتیم ، من نمیدونم چرا دستم برق داشت!!! نمیتونستم اون چیزو وردارم برا خودم گوجه بذارم برقم میگرفت به حمید گفتم بیا گوجه بذار برام بعد رفتم سراغ مثلا کلم اونجام باز سر انگشتام گز گز میکرد ، یه حالت نفرت انگیزی از خودم داشتم :)))) انگار مثلا میگن دس نزن جیزه، من اون جیزه بودم، هنو نفمیدم چرا اقد الکتریسیته داشتم احتمالا بم قاشق میچسبوندی اویزون میموند، پارک لاله چقد گربه داشت=) وحشی ام بودن البته، اهلیای خیلی وحشی ای بودن، احتمالا منو فقد واسه میل کردن میخواستن، اقد من شیرینم ^^ 
شب برگشتیم خونه، کف پاهام صاف شده بود، نکته اخلاقی اینه که از کفی نرم در ته کفش خود استفاده کنید، کفشای من تهش تخته ست! نصف شبی بلند میشدم برم دسشویی مثلا، پاهامو میذاشتم زمین درررد میکرد، خلاصه به حمید گفتم کاش فردا نمیشد :)) تهرون هرکیو میخواستیم دیدیم، فقط الناز و مهسان که نیومدن، درسا و آنا رو هم که ندیدیم، اتفاق عجیب دیگه ای نیفتاد تا شنبه که من و حمید از هم جدا شدیم من ظهر سوار قطار شدم اون شب :)) شب بخیر.


یکشنبه 16 اردیبهشت 1397

تولدش بود



امروز 16 اردیبهشت ساعت چهار صبح، صبحتون بخیر راستی.

دو روز پیش تولدم بود، 21 بار دور خورشید چرخیدم ، و حالا سرگیجه گرفتم از این چرخیدن!
نمیدونم چرا بعضیامون فکر میکنیم حالا که یه مدت زودتر از دیگری شروع کردیم چرخیدن پس صاحب مکنت و احترام بیشتری هستیم، واسه پروسه ای که هیچ 
نقشی توش نداشتیم و تنها موفقیتمون شنا کردن بوده D:
تولد امسالم خیلی خوب بود از دو روز قبلش خیابونا رو آذین بسته بودن سر کوچه ها شربت میدادن در خونه ها شیرینی، اگ میدونسم اقد از بدنیا اومدنم خوشال میشین نمی اومدم D:
نمیخوام پاشم آرزو کنم، الان که دقت میکنم امسال آرزو نکردم برا تولدم! هیچ شمعی چیزی :)))، تو یه سالی که گذشت تغییراتی کردم، منفی و مثبت!
یه درسی گرفتم که، گاهی وقتا هیچ وقت درس نمیگیریم! 
به قول انیشتین، یه دیوونه کسی نیست که هزار بار یه کارو انجام میده و نتیجه یکسان میگیره، دیوونه اونه که هر هزاربار انتظار داره نتیجه بالاخره یه چیز متفاوت بشه :)) ، درست نقل قول نکردم حالم ندارم برم درستشو پیدا کنم نمیدونم
ولی ما خیلی وقتا میدونیم کدوم کار اشتباهه و انجامش میدیم، میدونیم چه کاری درسته و انجامش نمیدیم! و واسه اینه که میگم درس نمیگیریم! با نیم نگاهی به تعریف بالا: آدمیزاد ذاتاً دیوونه س.

بشینم یه جایی روی زمین چشام خیره به آسمون باشه و
تصور کنم اینکه اینجایی و همه زندگیم واژگون باشه و 

بشینم چشامو ببندم فقط به تو فکر کنم از تو و باز به تو

حوصلم شد شعرامو میذارم! البته همشون قدیمیه حداقل واسه سه سال پیشه مثلا


پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397

سخن بچه ها



به قول دوستی : اشتباهم این بود که وقتی میدونستم چه کاری درسته انجامش ندادم!

بعدا نوشت: امروز چه خبر بود؟ کل خاطرات تمام زندگی احساسیم اومد جلو چشمم! هرچی داستان داشتم پشت هم تداعی شد :))) چیز غم انگیزیه.

قسمت خاطره میتونه بیخود ترین قسمت مغز باشه و تمام خاطرات خوبی که نداشتم رو با آدمایی که دوست داشتم بهم یادآوری میکنه، واقعا ظالمانه ست!

ب.ن2: دقیقا از دی ماه 1394 که کاملا به فنا رفتم دیگه اصلا سرما نخوردم! و بشدت دلم میخواد سرما بخورم و گیج شم و وا برم، گاهی سرفه میکردم ولی خوب شدن :))



شنبه 25 فروردین 1397

صبح بخیر



شهرت چیز عجیبیه، من یه کوچولو ازش تجربه کردم پیش حدودا هزار تا آدم که بودن تو چنلم، خیلیا ازت خوششون میاد هرکی که باشی و لازم نیست تلاشی کنی که با رفتار بخصوصی کسی رو جذب کنی، این نشون میده تو هرکی ام باشی توی یه جامعه آماری میتونی پذیرفته بشی، به این صورت که خودت رو تحمیل نکنی بلکه این آدمان که میان سمت تو و باعث میشن تو در خالص ترین حالت از خودت باشی، اما وقتی وارد اجتماعی میشی برعکسه، انگار وارد جریان آب رود شدی و همسو میشی، این زندگی ما تا اینجاست، زندگی در جامعه که یه هنجار هایی رو برای ما تعریف کرده مثلا 2+2=4، اما تاحالا یکیمون فکر کرده ممکنه 2+2 مساوی بشه با 5؟ این نیاندیشیدن رو بهش میگیم تحجّر، من از انسان های ماشینی بدم میاد! ادم هایی که یه سری دستورالعمل ها دارن برای زندگی و روی همون پیش میرن تا خدایی نکرده از مسیر رود خارج نشن، البته اینا واسه دنیای امروز یک موفقیته!
داشتم میگفتم شهرت چیز عجیبیه، یه سری خیلی از تو خوششون میاد، نه اینکه صرفا فقط با تو هم عقیده باشن یا عقایدت براشون جالب باشه، نه برای سرگرم شدن که هدفشون از موندن کنار تو آموختن و الهام گرفتن، اشتیاق و عشقه، واسه این پیگیر تو ان که می پرستنت! به معنای واقعی و به نزدیک ترین شکل ممکن روی زندگی این افراد تاثیر میذاری و علایق تو، رفتار تو، کردار تو میشه الگو برای زندگیشون، اگه تو یه کودن پر حرف باشی هم میتونی انسان های مغزپوچ رو زیاد کنی!
شهرت چیز عجیبیه به سادگی مورد قضاوت قرار میگیری، حتی اگر صاف و صادق باشی باز هم حرف و حدیث هایی هست، من همیشه از شهرت فرار کردم! هیچ وقت دوست نداشتم مرکز توجه باشم با اینکه همیشه حسودیم میشه و اون حس قدرت و غرور رو دوست دارم اما از دیو شهرت فراری ام. اینکه تو خیابون تورو بشناسن واقعا آزار دهنده ست اما اگه همه دوستت داشته باشن شیرینه! اینکه چون دوستت دارن انتظار داشته باشن همیشه خوب باشی آزاردهنده ست اما اینکه بهت ایمان داشته باشن و قدرت واقعی تورو درک کنن شیرینه،
آدما تنهان، واقعا تنهان، شاید هزار نفری که من اینهمه نتیجه ازشون گرفتم توی جمعیتی مثل کانالای تلگرام واقعا ناچیز باشه اما خب دوست های من که دو هزار نفر و 5 هزار نفر هم داشتن توی چنلشون میفهمن که هرچی بیشتر دورت شلوغ باشه تنها تری، میدونی چرا؟ چون تعدادی تورو میشناسن و روزای خوب و بدتو دیدن، به حرف زدن و سکوت تو اعتماد دارن اما دورت که شلوغه اون جمعیت فقط میتونه یه انتظار رو از تو داشته باشه: عالی باش! اینکه نمیتونی به راحتی خودت باشی آزاردهنده ست! 
آدما تنهان! واقعا تنهان! چون دنیا پر از آدمه! با اینکه هممون تنهاییم اما نمیتونیم تنهایی همدیگرو پر کنیم! آدما تنهان چون همدیگرو نمیفهمن، چقد آدما احمقن! چقدر این حماقت غم انگیزه، هممون یه مشت احمق غمگینیم!
کره زمین، میلیارد ها جمعیت، شما هم به این اعتقاد دارین که یه روزی یکی میاد که همه دنیاتو عوض میکنه؟ شایدم اومده و رفته یا اومده و خداروشکر هست:)) نمیدونم به نیمه گمشده اعتقاد دارین یا نه اما اسمشو هرچی که میخواین بذارین، اون شخص هم قد شما تنهاست! 
نمیدونم اصلا انسجامی توی حرفام بود یا نه و اصلا بعضی از اینایی که گفتم خودش یه جلسه دیگه میطلبه، اما واسم مهمه حرفایی که زدم و حتی حرفهایی که بین هر جمله کوتاه کردم و نزدم مثل افکاری که از ذهن من رد شد عینا از ذهن شما هم رد شده باشه و حتی تایید و تکمیل این حرف ها باشه و چیزی رو از روی هوا نگفته باشم، از توی همین پست میشه خیلی تاپیک در اورد که راجع بهشون بنویسم :)) 


جمعه 24 فروردین 1397

لازم نی من گاز بدم اتوماته



بیاین راجع به برنامه هام بگم، من از دانشگاه انصراف دادم و تصمیم گرفتم کنکور بدم، کاملا جدی، و الان مثل خواهربرادرای کوچیکتر شما منم یه کنکوری ام و برام ارزوهای موفقیت بکنید، میخواستم برم سربازی و فکرای خوبی تو سرم داشتم اما خب روی کاغذ همیشه همه چی خوبه اما در عمل شدنی نیست، خدمت رو کلا پیچوندم ینی فک نکنم بعد دانشگامم برم سربازی ، تا تیر ماه که برنامه کنکورمحوره، بعد از اونم احتمالا جیب محور باشه، الان چیکار میکنم الانم شبا بیدار روزا بیکار زندگی گیاهی و اینکه باورم نمیشه بعضی اتفاقا تو زندگیم میفته، چقد ما تباهیم چقد ما تباهیم چقد ما احمقیم چقد ما تباهیم، و بیست و یک سالمه، 
یه نگاه به مسیری که پیش رومه میندازم میبینم باید همش بدوام و اصلا شبیه تصوراتی که توی ذهنمه نمیشه، روی هر کاغذی حساب میکنم کارم با تحصیلم با علایقم هیچ تناسخ یا تناسب یا هرچی نداره :))) هرچند این کلافه بودن من از بلاتکلیف بودن خیلی ها بهتره ، فکر های خوبی توی سرم هست و همش دارم سعی میکنم مسیری رو رو پیش بگیرم که قشنگترین چشم اندازها و مقصد ها رو داشته باشه، بعضی تصمیم ها بلند مدته و بعضیا مقطعی، بلند مدت ها قابل تغییرن اما دوست ندارم توی تصمیمات مقطعی همش دچار اشتباه و شکست بشم، از نا امید کردن خودم میترسم!



( تعداد کل صفحات: 4 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]