تبلیغات
دستنوشته های آماتور سابق :))

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 20 آبان 1396

چندم آبان



+ دست خودم نیست که افکار داغونم.. یاد تو می افتم، خوابت رو میبینم!

هستما، پستم نمیاد، خیلی پر حرفی میکنم دیگه حرفی نمیمونه، در کل فقط گلایه و شکایت هست.
 همه دغدغه من و شما پوله! داریم تو برده داری مدرن زندگی میکنیم که هرکی پول داره همه چیز داره! ما برده ی پول و آدمِ پولداریم!!
کی قراره این مردم سر عقل بیان و رفتارشونو تصحیح کنن؟ 
کاش می فهمیدیم وقتی همه دنبال منفعت و سودن و هممون دستمون تو جیب همدیگه س همش داریم ضرر میکنیم، از هردستی که میدیم پس میگیریم!!
راجع به اقتصاد، سیاست، مدیریت، قانون، راجع به همه چیز شکایت دارم اما خود من محکوم به ندانستنم و کجاست گوش شنوایی که حرف یه بچه رو گوش کنه؟

تقریبا هرجا اظهار نظر و انتقادی کنی انگار توسط اون جامعه آماری طرد شدی و خودت رو کوچیک کردی!


یکشنبه 14 آبان 1396

حس خوب



همینجور الکی 


دوشنبه 1 آبان 1396

به پایان آمد این دفتر




برای کاغذای شعر چه فرقی داره این بن بست
که حتی بعد من بازم هنوز این دفتر اینجا هست


شنبه 29 مهر 1396

خبر آمد خبری نیست بیا تا برویم!





سه شنبه 25 مهر 1396

گل گفته



خیلی وقتا حرفام تو دلم میمونه.. آدما میخندن بم میگن دیوونه!

شما یادتون نمیاد قبلا یه غمی پشت خنده هامون بود، الان جلوی خنده هامونو میگیره!


شنبه 22 مهر 1396

چقد آدما با هم فرق دارن !





پنجشنبه 20 مهر 1396

Laya



مشغول دل تنگی واسه بچه های خدمت بودم که رفتم عقب تر و عقب تر تا اون اوایل که وارد فضای مجازی شده بودیم، اون موقع که Nimbuzz بود! 
اون موقع ما یه چت روم مهدویت داشتیم، الان یه قیافم نگا نکنید بله من یه زمانی یه چت روم مهدویت میچرخوندم :) ، دلم واسه بچه های اونجا تنگ شد، واسه حمید ، شاهرخ (بهش میگفتیم ماهرخ) ، لعیا ، واسه برو بچه ها.. خصوصا واسه لعیا! که من فکر میکردم "لَـــیا" نوشته میشه! من اون موقع 14 سالم بود :)))
مثلا لعیا از اون آدماییه که اگه بخوام بهش دروغ بگم میتونه بگه برو بچه به من دروغ نگو من تورو بزرگت کردم D: در این حد منو میشناسه و تقریبا قدیمی ترین دوست مجازی منه که داشتم.. 
لعیا مادر هرجا هستی خوشحال و سلامت باشی :)) 3>


چهارشنبه 19 مهر 1396

خدمت تمام



دوره 402 خدافظ :)) 

خوش به حالتون


شنبه 15 مهر 1396

تقصیر خودمونه



درسته زندگی تو آسون ترین برهه ی زمانه اما خیلی سخت شده! هممون درگیر مدرکیم پول در اوردن سخت شده همه ی کنکوریا میخوان دکتر و مهندس بشن ، نشستیم وسط یه جنگ و تماشا میکنیم چطور با حرص داریم همدیگرو میدریم بدون اینکه قصد داشته باشیم به کسی آسیب بزنیم ! 
برین ژاپن! وسط ظهر وسط ساعت کاری کارمند روی میزش خوابش برده کسی نمیگه کارمند بدردنخوره، چون کار کرده خسته شده و قوانین اونجا درسته، برین گوگل! کارمند هرجوری دوست داره خوابیده نشسته ایستاده در حال بازی ، کار میکنه و فقط مهمه پروژه رو تحویل بده اگه هم سهل انگاری کرد یه جلسه تشکیل میشه دلایل عدم موفقیت بررسی میشه و راه حل میدن و کمک میکنن! 
متاسفانه داریم تو برده داری مدرن زندگی میکنیم، برده ی اسکناس، برده ی قدرت! کاش پدر و مادرا چیزی رو به فرزندشون دیکته نکنن با این توجیه که من خوبیت رو میخوام! علایق یه آدم زندگی اون آدم رو میسازه و آدم های مختلف یه جامعه ! پس اگه آدما شاد باشن با چیزی که هستن جامعه هم شاد خواهد بود!
یکم گنگ صحبت کردم ببخشید ، ارجاعتون میدم به ادامه مطلب و یک پست از یه کانال تلگرامی که خوندنش رو بشدت توصیه میکنم!




چهارشنبه 12 مهر 1396

دانشگا خیلی باحاله



روزی که استاد هست دانشجو نیس
روزی که دانشجو هست استاد نمیاد
روزی که کلاس تشکیل میشه هیچکدوم نمیان!


جمعه 7 مهر 1396

غصه نخور



روزی که بتونم از ته دلم به یه نفر بگم
غصه نخور بسه باقیش مال من، غصه نداره هیچ فرقی به حال من
مطمئنا عاشق شدم


جمعه 7 مهر 1396

میشد



میشد دور هم جمع شیم دوباره مثل قبل حرفایی بزنیم که فقط با هم میزدیم، خوش میگذشت مثل همون روزا
اگه دوستیا همونجور که بود باقی میموند


جمعه 7 مهر 1396

حمید تولدت مبارک



فقط میخواستم بدونی چقد برام ارزش داری که همه جوره تبریک گفتم :) تولدت مبارک چقد خوبی تو پسر
+ این پست در تاریخ 10 مهر تکمیل خواهد شد! - تکمیل شد!


دوشنبه 3 مهر 1396

پاییزه

کلمات کلیدی : دلبر , پاییز , بخند ,


دلبر چرا نمیخندی دنیا رو قشنگ کنی برگ زردا واست قرچ قرچ کنن زیر پاهای من که دلم قنج قنج میره هی واسه خندیدنت
دلبر باز پاییزه ها حواست هس؟ یادته میگفتی پاییز تنهایی نمیشه؟

+ تو از دستای من دوری.. تو زیبایی و مغروری.. !


شنبه 25 شهریور 1396

بیست و چند شهریور



فکر کنم از آخرین باری که جدی نشسته بودم پای یه شعر حدودا دو سال میگذشت! واقعا چطور دو سال؟ خودمم نمیفهمم! پارسال که نصفش تو خدمت صرف شد نصف باقیش تو خستگی و افسردگی :))) سال قبلشم که به تباهی تمام سر شد، پس میتونیم بگیم آره دو سال!
بعد هفتاد و چند روز نیومدم ازین حرفا بزنم، شاید بهترین چیزی که تونستم بعد این مدت طولانی پوچی مطلق به دست بیارم همینه که دوباره میتونم بنویسم، البته گاهی یه موج شعر میاد سمتم که بعدش تا یک سال چیزی نمینویسم امیدوارم از اونا نباشه. یه حسی بهم میگه این مسیر سربالایی که سخته عبور ازش بالاخره تموم میشه، فکر کنم امسال یا سال بعد، یا شایدم دو سال بعد، شاید سه سال، چرا زمان تعیین کنیم؟ همش بستگی به خودم داره، این آدمی که توی من هست رو جمع کنم :))) 

دلم سرده با تو، سرم گرم جایی که
حواسم نباشه تو از من جدایی !



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]