تبلیغات
دستنویسهای یدونه آماتور

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 9 تیر 1397

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد



توی "هیچ" ترین حالت خودمم

+قصه های تکراری که تا تهشو بلدی، اصطلاحا میگن دو روز بگذره از سرت میپره، آدما موجودات احمق خیلی عجیبی ان



سه شنبه 22 خرداد 1397

سرماخوردم



یه احساس مریضی قشنگی دارم


- ۹۷.۰۴.۰۴

آقا بیاین حرف بزنم، امروز دوشنبه ست و من پنجشنبه واسه سومین سال غیرمتوالی کنکور دارم، از دیروز شروع کردم خوندن و دعا کنید موفق بشم :))

فقط اگه موفق شدم بدونید کنکورمم شب امتحانی پاس کردم :))


- ۹۷.۰۴.۰۷

کنکور دادم ، واسه ی فقط یه ماه یا بهتر بگم فقط دو هفته خوندن واقعا خوب بود! اما راستشو بخواین دوست داشتم چندتا فیزیک و شیمی بیشتر بزنم بکشه بالا، منتهی بضاعت کنکور ما همینقده، حالا درسته زیاد درس نخوندم، درسته کنکورمو خوب دادم و چیزی که میخواسم نشد، کاش نتایجش عین جام جهانی سورپرایز کننده باشه! 



شنبه 19 خرداد 1397

همه کنکوریا



دو هفته مونده به کنکور
وقت نمیتونم و نمیشه نیست! 
تصمیم گرفتم جدی باشم و نیستم، همش میگم میتونم و برنامه میریزم ولی واسه انجام دادنش دل و دماغی ندارم! 
میدونین اینکه آدم بخواد کاری کنه و غیرممکنی رو ممکن کنه همیشه شدنیه ولی بستگی داره چقد واسه خودت تره خورد کنی!
راجب کنکور هیچی نپرسین مرسی.

پ.ن: نوشتم نپرس کرم داری میپرسی قشنگم؟ :))
پ.ن۲: ماساژ منو چرا نمیای بدی حمید؟


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397

همه تهرون



بی مقدمه بگم، تهرون بودم!
شاید این قشنگترین اتفاقی بود که میتونست تو بدترین زمان ممکن بیفته! 
سه روز فوق العاده خاطره انگیز توی تهران که به لطف امیر و مرتضی و حتی بشری، بهمون خوش گذشت و ممنون بچه ها!
داستان از چه قرار بود؟ داستان عجیبی داشت! نسخه کوتاهش این بود که همه چی دست به دست هم داد و در و تخته جور شد، ولی نسخه بلندشو بذار از اینجا شروع کنم که یهو به من گفتن میری تهران؟ واسه نمایشگاه کتاب! منم گفتم خب، باشه! به چند نفر از دوستام گفتم و یکی دو روز مونده به موعد مسافرتم حمید بهم گفت ممکنه بیاد تهران. اون شب واقعا ذوق کردیم دوتامون و امیدوار بودیم این اتفاق بیفته ولی ته دلمون میدونستیم از اون اتفاقاست که امیدوار میشی ولی شدنی نیست=) بهم گفت فردا خبرت میکنم ولی نگاه کردیم دیدیم قطاری که من سوار میشم و راه میفتم سمت تهران دو تا صندلی خالی داره و دقیقا از یزد رد میشه که حمید میتونه توی مسیر سوار بشه، دیوونه شدیم و بلیطو گرفتیم، مطمئن نیستم هیچ جای زندگیم یه تصمیم به این سرعت و انقدر خوب گرفته باشم :)) هر دفعه برمیگردم عقب میگم خوب شد بلیطو سریع گرفتیما!!
قطار 823 ساعت 13 از بندرعباس راه افتاد و دوازده ساعت بعد توی یزد متوقف شد حمید آقا سوار شدن D: همین الانم که دارم می نویسم باورم نمیشه این اتفاق افتاده.
هیچی دیگه آقا ساعت نزدیکای دو نصف شب بود که همدیگرو تو واگن پنج دیدیم، یعنی من نشسته بودم گفتم حمید بیا یهو یه هیبت عظیمی جلوم ظاهر شد پشمام ریخت D: ولی خعلی جذاب بود ا نزدیک! تا پنج صبح حرف زدیم و همش به همدیگه دست میزدیم ببینیم واقعیه یا نه :)) خیلی ام هرکی از بچه ها منو دید دوس داشت موهامو بهم بریزه! دیدن حمید انقد شوکه کننده بود و عجیب، آخه هرچی نباشه از سال 90 - 92 با هم دوستیم، و وقتی جلوم نشسته بود دیگه خبری از اون پویا کوچولو نبود :)) خیلی حرف زدیم، اول خجالت میکشیدیم از همدیگه، وقتی درباره آدمای مجازی دیگه ای که میشناختیم حرف میزدیم نگاهمون میفتاد به موبایلامون که روی میزه بعد چشم تو چشم میشدیم و حس عجیبی بود=)) من سه روز نخوابیده بودم! یعنی هر بار میخوابیدم فقد دو ساعت خوابم میبرد و بیدار میشدم، ساعت پنج گفتم بریم بخوابیم، رفتیم کوپه هامون، حمید دوتا واگن از اون ور، من دوتا واگن از این ور، من واگن 3 بودم اون واگن 7! بهم سفارش کرد صبح زنگ بزنم بیدارش کنم، من رفتم بخوابم و تا ساعت 6 خوابم نبرد، بعدشم همش در حالت آماده باش بودم چون باید ساعت 9 حداکثر می رسیدیم تهران! تا ساعت 9 یکاریش کردیم و دیگه نتونستم اینجوری بخوابم، زنگ زدم به حمید گفتم بیا 5، هنوز بیدار نشده بود، عوضی :))) خیلی شیک و راحت خوابیده بود من نمیدونم چطور!؟ ولی از اون طرف موقع اومدن قطار وقتی بلیطش ساعت دوازده و نیمه از ساعت ده اومده بود ایستگاه قطار انقد شوق داشته D:
رسیدیم تهران! از قطار پیاده شدیم و رفتیم مترو سواری:)) یه ایستگاه از این و اون پرسیدیم و سوار شدیم و به حمید گفتم ببین با من اومدی خیالت راحت من تهرانو عین کف دستم بلدم، سر خط عوض کردن همون مسیرو برعکس سوار شدیم :)) حمید ادای منو در میورد که آره عین کف دستم بلدم. 
خلاصه تا ظهر خودمونو رسوندیم و با بشری هماهنگ کردیم عصر بریم بیرون، رفتیم نمایشگاه کتاب و جای شما خالی، تهران که بارون نمی اومد اون عصر یه بارونی گرفت که چشمام، انقد مسیرشم طولانی بود و بارون شدت گرفت که خیس شدیم کاملا :))) عصر خوبی بود منتهی دو بار بارون شدیدی گرفت و من همش منگ و گیج بودم بخاطر نخوابیدنام و آیس پکم از نی اش بالا نمی اومد و خلاصه بگم، لهه له بودم! بچه ها بم میخندیدن انگار مستم :))))
شرح دیدن بشری رو نگفتم، با دوتا از دوستاش اومدن اونجا و من و حمید کاملا عادددددی برخورد کردیم، خصوصا من=)) حالا یذره خجالتی و اینا بودم، یخورده حس میکردم مثلا بی مزه و اینام D: خیلی بد بود خدا سر گرگ بیابون نیاره D: ولی خلاصه ذوق و شوقم واسه دیدن دوستام سر حمید تموم شد انگار! و بشری اقد خوب بود D: ایشالا دفه بعد باز مزاحمتون میشیم یه موقعی.
شب شد و با مترو برگشتیم و حمید گف بازم بریم بیرون و منم پایه! رفتیم فلافل ، غولافل بود بیشتر، خیلی گنده بود، ورداشتیم رفتیم بوستان دامپزشک، اونجا یه میز تنیس پیدا شد که از سر کنجکاوی ما رفتیم ببینیم اگه اوکیه بعدا بیایم بازی کنیم، دو سه نفری اونجا بودن داشتن بازی میکردن و یه تعارف زدن به ما و حمید: یه دور بازی میکنم، من قبلا بازی کردم خیلی وقت پیش الان نمیدونم [در دو بازی متوالی حریف را شکست میدهد]، به زور جداش کردم از اون جمع و بردمش خونه، خسته بودم انصافا شب زود خوابم برد! 
صبح حدودا 9 اینا بلند شدم رفتم آبمیوه کیک گرفتم اومدم خیلی دلمون میخواس بریم نمایشگا کتاب یه چیزی بخریم حتما! اول رفتیم پارک دوباره تنیس بازی کنیم و اینا، انصافا بازیم خوب نیس :)) دسته خرابه ام دس من بود. بعدش رفتیم نمایشگاه! قرار شد یکی از دوستای حمید رو ببینیم، بعدش رفتیم باغ موزه قصر واسه مسابقه ملی و نمایشگاه کافه مقصد گردشگری یا همچین اسمی، انواع و اقسام بهترین قهوه ها رو میتونستید مجانی تست کنید! هنوزم نفهمیدم چه اجباری داره تو یه غرفه که یه دستگاه و یه آدم کافیه چرا انقد آدم جمع شده بود و فلسفه این دورهمی و اهمیت قهوه چی بود! یه ذره قهوه میریختن تهه لیوان و مزه میکردی، حمید واسم توضیح میداد که "مزه ترش توی این قهوه رو احساس میکنی؟" یا "این بهترین قهوه ایه که تو یه کافه نصیبت میشه" "فوق العاده ست" ولی راستشو بخواین همشون تلخ بودن، یعنی همشون اگه فوق العاده بودن اون زمینه "تلخی" بود، من که آخرم نفهمیدم، من فقط گشنم بود و با معده خالی قهوه کلمبیایی تست میکردم، اونجا بود که فهمیدم تووو ماچ کافی ویل کیل یو (بر وزن تو ماچ لاو ویل کیل یو)، اما ون های توی محوطه رو خیلی دوست داشتم، کافه های سیار که ساده به نظر می اومدن ولی درک نمیکردم چطور همچین تشکیلات گرونی انقد میتونه ساده باشه و آیا دخل و خرجش با هم میخونه یا نه، نمیدونم، کافه لقانطه خیلی قشنگ بود! واقعا دوست داشتم! از سال 1280 فعاله، چقدر تاریخ میتونه پشت یه خاطره باشه! کافه لقانطه خیییلی خوب بود! 
من با امیر قرار داشتم، میخواستیم بریم بیرون! بهم گفتن بیا صادقیه، منم راه افتادم از یکی پرسیدم مترو کدوم وره؟ گف از این ور برو از اون کوچه از اون خیابون، منم خر! فک کردم زود میرسم، راه افتادم سمت مترو مثلا، دیده بودم از مترو که پیاده شدیم کلی راهو با ماشین اومدیما، گفتم خب برم دیگه ببینم چی میشه احتمالا زود میرسم، دویدم و دویدم، بارون شروع کرد باریدن و من هرچی رفتم نرسیدم :))))) از تکرار این قسمت از داستان خستم بذار اینجاشو رد کنیم، فقد همینقد بگم که 45 دقیقه پیاده روی مفید داشتم اونجا زیر بارونی که فقد تو همون تایم بارید کلا :))) اخرشم خودمو به یه ایسگا اتوبوس رسوندم و رفتم مترو سوار شدم حول و هوش ساعت 6 رسیدم صادقیه! 
امیر و مرتضی اومده بودن دنبالم، از در اومدم بیرون دیدمشون و شرو کردم پر وبال زدن و اینا، سرشونو بالا گرفتن داشتن نگا میکردن یکی داره غرق میشه انگار ، داد زدم "کوری؟!" واقعا عمق بیشعوریم بود تو اون جمعیت، فکر کنم گوش خانومه ک جلوم بود آسیب دید، امیر و مرتضی نیششون وا شد و اومدن جلو، رفتیم جلو و بغل کردیم همدیگرو و اینا، امیر که پشماش ریخته بود دفه اولش بود منو میدید :)) ولی من اصلا عادی، بهشون گفتم ذوق و اینامو قبلا کجا خرج کردم، خسته ی له بودم و صاف نمیتونسم وایسم :)) گفتم "یه جوری دارم نفس نفس میزنم انگار تو مترو نبودم همه راهو دویدم"، چقد قدشون بلند بود نامردا :)) با ماشین اومده بودن دنبالم، رفتیم پارک نهج البلاغه، جای قشنگی بود انصافا! صادقانه بگم خیلی قشنگ بود :)) من:"اینجا جقد قشنگه" امیر:"طبیعتو میگی یا گلا رو؟" D: امیر خیلی زود میفهمه راجب چی حرف میزنم، اولین بارمون بود همدیگرو میدیدیم و انقد عادی بودیم، در واقع بیشتر از چار ساله من و امیر همدیگرو میشناسیم! امیر خیییییلی خوبه، ببین خییییییلی خوبه، ببین، خیییییییلی، ببییین، این پسر فوق العاده ست! عکسا و فیلمای اونجام موجوده :)) به امیر میگفتم بیا بریم بیرون تونل وایسیم به ساعتامون نگا کنیم بعد بگم اه چرا این قطار نمیاد :)))) بعد حمید میاد با قایق رد میشه D: راستی حمید با دوستش موند با من نیومد صادقیه، بخاطر دوستش، و بهشون بد نگذشت خداروشکر! روز اول زیاد به من خوش نگذشته بود ولی خوشحال بودم به حمید خوش گذشت حداقل، 
خلاصه از پارک برگشتیم رفتیم گیم نت! آخه گیم نت؟ کی نظر داد بریم گیم نت D: باید میرفتیم مکان D= رفتیم اونجام Pes18 بازی کردیم، من دو بار بردم فک کنم، چار بارم دوتا مساوی دوتا باخت ثبت کردم :( مرتضی که بهتر بازی میکرد منو نمیبرد، امیر یه جوری بازی میکرد انگار "نه حاجی من بلد نیسم که" ولی مثلا یهو دو تا گل جلو می افتاد :)) خوش گذشت بابا، خنده های الکی من و امیرو دیده بودین میفهمیدین داره خوش میگذره، 
بعدش رفتیم مامانجون که از بغلش رد شیم بریم یه فلافلی دیگه شام بخوریم، دومین شبی که تهران بودمم فلافل زدم شام، حمیدم شب اومد باز همون فلافلشو که تو یخچال بود از دیشب خورد، گفتم غولافل بود؟ بعدش چی؟ بعدش خونه دیگه، ساعت ده شب بود رفتیم خونه!
روز سوم جمعه بود، قرار گذاشته بودیم بگیم هرکی میاد بیاد نمایشگاه، اول من و حمید بیدار شدیم رفتیم یه گشتی زدیم، من کلی کتاب خریدم یعنی کتاب میدیدم رحم نمیکردم حتما میگرفتم، بعد یاصی و جزمین اومدن و بعد رفتیم دنبال امیر و مرتضی گشتیم که واقعا نمیدونم از کدوم ورودی میشه اونجا رفت، هنوز نفهمیدم چطوری میشه اونجا ظاهر شد، عین این جاهای بدن که درد میکنه نمیفهمی کجاته، یه همچین جایی بودن رو نقشه، ورودی 85! رفتیم ناشران خارجی چون فک میکردیم چندتا خارجی ممکنه اونجا باشه :))) یه کتابی رو به امیر نشون دادم که فقط رنگشو دید فهمید هافلپافه من پشمام ریخت، و خریدش هم، یعنی اون کتابو نمیگرفتیم میرفتیم خونه من خوابم نمی برد اقد تو دلش بود، دسش گرفته بود میچرخید واسه خودش :))) بعدشم که بستنی گرفتیم و اصلا نگرفتیم اقد گرون بود، واسادیم عکس گرفتن، عکساشو چن نفرتون هنو ندیدین، حالم نمیاد بذارم وبلاگ دنگ و فنگ داره، تصمیم گرفتیم بریم پل طبیعت در حالی که یک ساعت طول کشید از اونجا فقد بیایم بیرون، رفتیم پل طبیعت و چقد قشنگ بود اونجا، آش رشته خوردیم :)) اونجام لایو گرفتیم و اونجام باز بارون گرفت و هوا سرد بود اووووو [فنسی] و بعدش با مترو تا یه جایی ک یادم نیس امیر و مرتضی همراهمون اومدن و خواستم از خدافظیمون در حالی که درای مترو بسته میشه ازشون فیلم بگیرم ولی ریدم D: حیف شد واقعا اون فیلم! کاش من کارگردان میشدم، 
با حمید دوتایی رفتیم پارک لاله، تو راه فلافل گرفتیم ، من نمیدونم چرا دستم برق داشت!!! نمیتونستم اون چیزو وردارم برا خودم گوجه بذارم برقم میگرفت به حمید گفتم بیا گوجه بذار برام بعد رفتم سراغ مثلا کلم اونجام باز سر انگشتام گز گز میکرد ، یه حالت نفرت انگیزی از خودم داشتم :)))) انگار مثلا میگن دس نزن جیزه، من اون جیزه بودم، هنو نفمیدم چرا اقد الکتریسیته داشتم احتمالا بم قاشق میچسبوندی اویزون میموند، پارک لاله چقد گربه داشت=) وحشی ام بودن البته، اهلیای خیلی وحشی ای بودن، احتمالا منو فقد واسه میل کردن میخواستن، اقد من شیرینم ^^ 
شب برگشتیم خونه، کف پاهام صاف شده بود، نکته اخلاقی اینه که از کفی نرم در ته کفش خود استفاده کنید، کفشای من تهش تخته ست! نصف شبی بلند میشدم برم دسشویی مثلا، پاهامو میذاشتم زمین درررد میکرد، خلاصه به حمید گفتم کاش فردا نمیشد :)) تهرون هرکیو میخواستیم دیدیم، فقط الناز و مهسان که نیومدن، درسا و آنا رو هم که ندیدیم، اتفاق عجیب دیگه ای نیفتاد تا شنبه که من و حمید از هم جدا شدیم من ظهر سوار قطار شدم اون شب :)) شب بخیر.


یکشنبه 16 اردیبهشت 1397

تولدش بود



امروز 16 اردیبهشت ساعت چهار صبح، صبحتون بخیر راستی.

دو روز پیش تولدم بود، 21 بار دور خورشید چرخیدم ، و حالا سرگیجه گرفتم از این چرخیدن!
نمیدونم چرا بعضیامون فکر میکنیم حالا که یه مدت زودتر از دیگری شروع کردیم چرخیدن پس صاحب مکنت و احترام بیشتری هستیم، واسه پروسه ای که هیچ 
نقشی توش نداشتیم و تنها موفقیتمون شنا کردن بوده D:
تولد امسالم خیلی خوب بود از دو روز قبلش خیابونا رو آذین بسته بودن سر کوچه ها شربت میدادن در خونه ها شیرینی، اگ میدونسم اقد از بدنیا اومدنم خوشال میشین نمی اومدم D:
نمیخوام پاشم آرزو کنم، الان که دقت میکنم امسال آرزو نکردم برا تولدم! هیچ شمعی چیزی :)))، تو یه سالی که گذشت تغییراتی کردم، منفی و مثبت!
یه درسی گرفتم که، گاهی وقتا هیچ وقت درس نمیگیریم! 
به قول انیشتین، یه دیوونه کسی نیست که هزار بار یه کارو انجام میده و نتیجه یکسان میگیره، دیوونه اونه که هر هزاربار انتظار داره نتیجه بالاخره یه چیز متفاوت بشه :)) ، درست نقل قول نکردم حالم ندارم برم درستشو پیدا کنم نمیدونم
ولی ما خیلی وقتا میدونیم کدوم کار اشتباهه و انجامش میدیم، میدونیم چه کاری درسته و انجامش نمیدیم! و واسه اینه که میگم درس نمیگیریم! با نیم نگاهی به تعریف بالا: آدمیزاد ذاتاً دیوونه س.

بشینم یه جایی روی زمین چشام خیره به آسمون باشه و
تصور کنم اینکه اینجایی و همه زندگیم واژگون باشه و 

بشینم چشامو ببندم فقط به تو فکر کنم از تو و باز به تو

حوصلم شد شعرامو میذارم! البته همشون قدیمیه حداقل واسه سه سال پیشه مثلا


پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397

سخن بچه ها



به قول دوستی : اشتباهم این بود که وقتی میدونستم چه کاری درسته انجامش ندادم!

بعدا نوشت: امروز چه خبر بود؟ کل خاطرات تمام زندگی احساسیم اومد جلو چشمم! هرچی داستان داشتم پشت هم تداعی شد :))) چیز غم انگیزیه.

قسمت خاطره میتونه بیخود ترین قسمت مغز باشه و تمام خاطرات خوبی که نداشتم رو با آدمایی که دوست داشتم بهم یادآوری میکنه، واقعا ظالمانه ست!

ب.ن2: دقیقا از دی ماه 1394 که کاملا به فنا رفتم دیگه اصلا سرما نخوردم! و بشدت دلم میخواد سرما بخورم و گیج شم و وا برم، گاهی سرفه میکردم ولی خوب شدن :))



شنبه 25 فروردین 1397

صبح بخیر



شهرت چیز عجیبیه، من یه کوچولو ازش تجربه کردم پیش حدودا هزار تا آدم که بودن تو چنلم، خیلیا ازت خوششون میاد هرکی که باشی و لازم نیست تلاشی کنی که با رفتار بخصوصی کسی رو جذب کنی، این نشون میده تو هرکی ام باشی توی یه جامعه آماری میتونی پذیرفته بشی، به این صورت که خودت رو تحمیل نکنی بلکه این آدمان که میان سمت تو و باعث میشن تو در خالص ترین حالت از خودت باشی، اما وقتی وارد اجتماعی میشی برعکسه، انگار وارد جریان آب رود شدی و همسو میشی، این زندگی ما تا اینجاست، زندگی در جامعه که یه هنجار هایی رو برای ما تعریف کرده مثلا 2+2=4، اما تاحالا یکیمون فکر کرده ممکنه 2+2 مساوی بشه با 5؟ این نیاندیشیدن رو بهش میگیم تحجّر، من از انسان های ماشینی بدم میاد! ادم هایی که یه سری دستورالعمل ها دارن برای زندگی و روی همون پیش میرن تا خدایی نکرده از مسیر رود خارج نشن، البته اینا واسه دنیای امروز یک موفقیته!
داشتم میگفتم شهرت چیز عجیبیه، یه سری خیلی از تو خوششون میاد، نه اینکه صرفا فقط با تو هم عقیده باشن یا عقایدت براشون جالب باشه، نه برای سرگرم شدن که هدفشون از موندن کنار تو آموختن و الهام گرفتن، اشتیاق و عشقه، واسه این پیگیر تو ان که می پرستنت! به معنای واقعی و به نزدیک ترین شکل ممکن روی زندگی این افراد تاثیر میذاری و علایق تو، رفتار تو، کردار تو میشه الگو برای زندگیشون، اگه تو یه کودن پر حرف باشی هم میتونی انسان های مغزپوچ رو زیاد کنی!
شهرت چیز عجیبیه به سادگی مورد قضاوت قرار میگیری، حتی اگر صاف و صادق باشی باز هم حرف و حدیث هایی هست، من همیشه از شهرت فرار کردم! هیچ وقت دوست نداشتم مرکز توجه باشم با اینکه همیشه حسودیم میشه و اون حس قدرت و غرور رو دوست دارم اما از دیو شهرت فراری ام. اینکه تو خیابون تورو بشناسن واقعا آزار دهنده ست اما اگه همه دوستت داشته باشن شیرینه! اینکه چون دوستت دارن انتظار داشته باشن همیشه خوب باشی آزاردهنده ست اما اینکه بهت ایمان داشته باشن و قدرت واقعی تورو درک کنن شیرینه،
آدما تنهان، واقعا تنهان، شاید هزار نفری که من اینهمه نتیجه ازشون گرفتم توی جمعیتی مثل کانالای تلگرام واقعا ناچیز باشه اما خب دوست های من که دو هزار نفر و 5 هزار نفر هم داشتن توی چنلشون میفهمن که هرچی بیشتر دورت شلوغ باشه تنها تری، میدونی چرا؟ چون تعدادی تورو میشناسن و روزای خوب و بدتو دیدن، به حرف زدن و سکوت تو اعتماد دارن اما دورت که شلوغه اون جمعیت فقط میتونه یه انتظار رو از تو داشته باشه: عالی باش! اینکه نمیتونی به راحتی خودت باشی آزاردهنده ست! 
آدما تنهان! واقعا تنهان! چون دنیا پر از آدمه! با اینکه هممون تنهاییم اما نمیتونیم تنهایی همدیگرو پر کنیم! آدما تنهان چون همدیگرو نمیفهمن، چقد آدما احمقن! چقدر این حماقت غم انگیزه، هممون یه مشت احمق غمگینیم!
کره زمین، میلیارد ها جمعیت، شما هم به این اعتقاد دارین که یه روزی یکی میاد که همه دنیاتو عوض میکنه؟ شایدم اومده و رفته یا اومده و خداروشکر هست:)) نمیدونم به نیمه گمشده اعتقاد دارین یا نه اما اسمشو هرچی که میخواین بذارین، اون شخص هم قد شما تنهاست! 
نمیدونم اصلا انسجامی توی حرفام بود یا نه و اصلا بعضی از اینایی که گفتم خودش یه جلسه دیگه میطلبه، اما واسم مهمه حرفایی که زدم و حتی حرفهایی که بین هر جمله کوتاه کردم و نزدم مثل افکاری که از ذهن من رد شد عینا از ذهن شما هم رد شده باشه و حتی تایید و تکمیل این حرف ها باشه و چیزی رو از روی هوا نگفته باشم، از توی همین پست میشه خیلی تاپیک در اورد که راجع بهشون بنویسم :)) 


جمعه 24 فروردین 1397

لازم نی من گاز بدم اتوماته



بیاین راجع به برنامه هام بگم، من از دانشگاه انصراف دادم و تصمیم گرفتم کنکور بدم، کاملا جدی، و الان مثل خواهربرادرای کوچیکتر شما منم یه کنکوری ام و برام ارزوهای موفقیت بکنید، میخواستم برم سربازی و فکرای خوبی تو سرم داشتم اما خب روی کاغذ همیشه همه چی خوبه اما در عمل شدنی نیست، خدمت رو کلا پیچوندم ینی فک نکنم بعد دانشگامم برم سربازی ، تا تیر ماه که برنامه کنکورمحوره، بعد از اونم احتمالا جیب محور باشه، الان چیکار میکنم الانم شبا بیدار روزا بیکار زندگی گیاهی و اینکه باورم نمیشه بعضی اتفاقا تو زندگیم میفته، چقد ما تباهیم چقد ما تباهیم چقد ما احمقیم چقد ما تباهیم، و بیست و یک سالمه، 
یه نگاه به مسیری که پیش رومه میندازم میبینم باید همش بدوام و اصلا شبیه تصوراتی که توی ذهنمه نمیشه، روی هر کاغذی حساب میکنم کارم با تحصیلم با علایقم هیچ تناسخ یا تناسب یا هرچی نداره :))) هرچند این کلافه بودن من از بلاتکلیف بودن خیلی ها بهتره ، فکر های خوبی توی سرم هست و همش دارم سعی میکنم مسیری رو رو پیش بگیرم که قشنگترین چشم اندازها و مقصد ها رو داشته باشه، بعضی تصمیم ها بلند مدته و بعضیا مقطعی، بلند مدت ها قابل تغییرن اما دوست ندارم توی تصمیمات مقطعی همش دچار اشتباه و شکست بشم، از نا امید کردن خودم میترسم!


یکشنبه 12 فروردین 1397

فاصله افتاده



عیدتون مبارک بچه ها، امسالم خوش بگذره=) راستی نود و شیش بود تموم شد؟ D:


دوشنبه 14 اسفند 1396

لعیا تولدت مبارک ^_^





شنبه 14 بهمن 1396

مناسبت جدید چی داریم؟



دهه فجر مبارک مثلا!
چقد این چند ماه همتون بدنیا اومدین، خسته شدم ازتون دیگه، حالا باز یه ماه دیگه میام میگم لعیا تولدت مبارک D:
اوضام این روزا به این شکله که زیاد ناراحت نیستم، میدونید کلا انگار قراره همیشه ناراحت باشیم!! 
و مدتهاست دست به شعر نشدم، 
و چندتا کتاب واسه خوندن دارم :))
همینا دیگه آهنگ جدید نداریم فعلا دارم روی آلبومم کار میکنم D:
کاش از اول همتون میومدین کامنت میذاشتین :(


چهارشنبه 13 دی 1396

تولدتون مبارک



تولد نصف کره زمین امروزه، تولدتون مبارک بوس بوس


پنجشنبه 30 آذر 1396

آخره پاییز



اگه دیگه تولدتون نیس و زلزله ام نمیاد بذارین من یکم استراحت.



پنجشنبه 23 آذر 1396

بیست و سه آذر



نرگس تولدت مبارک :*


دوشنبه 13 آذر 1396

شرح این درد



یه درسی رو از اول ترم فقد یه جلسه رفتم که پیش نیاز ۳ تا درس دیگه ست =))

و سر ۳ تا غیبت بهم گفته بود حذفم میکنه، خیلی ام بی کله ست استادش :))))

بعد اینکه اصلا دیگه ترم های بعد همچین درسی وجود نداره که ارائه بشه چون دیگه ما اخرین ورودی این رشته ایم و بعد ما وجود نداره

این مدت کلی ذهنم درگیر بود بالاخره چجور پیش میره، امروز رفتم اموزش میگم اقا این خبره ، میگه برو سر کلاس سلام منو به استادت برسون بگو قول میدم دیگه غیبت نکنم




( تعداد کل صفحات: 3 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]