تبلیغات
دستنوشته های یک غیرحرفه ای

شارژ ایرانسل

فال حافظ

برای کاغذای شعر چه فرقی داره این بن بست / که حتی بعد من بازم هنوز این دفتر اینجا هست
 

جمعه 8 شهریور 1398

تولدت مبارک



+ هرروز متولد شو، هربار جشن بگیر. با خودت حال کن!
راستشو بخواین قبلا زبون خودمو بهتر میفهمیدم. الان باید توی مغزم بگردم ببینم چه تمایلاتی دارم و الان حال میکنم چیکار کنم؟! کتاب بخونم؟ بشینم پای چارخط کد نوشتن؟ یا بشینم چیزی از خودم بنویسم؟ گزینه بازی کردن و فیلم دیدنم که همیشه روی میزه. 
اون روزا شعر می نوشتم. توی ذهنم کلمات پشت هم چیده میشد به یه انسجام نامنظم و بی پایه میرسید. قشنگم میشد. اون روزا یعنی نمیدونم تا کی. تا کی که دیگه شعر ننوشتم. به خیلیاتون شعر بدهکارم. 
ذهنم شبیه یه انباری قدیمیه که هرچی دستم رسیده ریختم توش. همه چی به هم گره خورده پر از حرفم درحالی که فقط غر زدن از دهنم بیرون میاد. گاهی بعضی از این افکار خیلی قوی تر هجوم میارن، میزنن بیرون از مغز آدم. هی میخوان نوشته بشن و چار دیقه فکرتو مشغول کنن که مرتبشون کنی بیان بیرون از مغزت واسه خودشون معنی پیدا کنن. قبلا شعرا اینکارو میکردن. راستش استعدادشم داشتم.
کاش آدم میتونست این افتضاح رو تنهایی مرتب کنه.
اون روزی که دوباره نشستم شعر نوشتم بهم بگین تولدت مبارک.


جمعه 18 مرداد 1398

17 مرداد



+ چه قدر چسبید 10 تا کامنت تایید کردن!
 امروز تولد دخترم بود، من سه تا دختر دارم. بعد به هرکی هم گفتم فکر کرد دوسدخترمه. و خب من دوتا دخترامو شوهر دادم. 
این روزها هنوز و همچنان کمرنگم. دلم مسافرت می خواهد. ماشین برای مسافرت نداریم. پولش را هم بتوانیم جور کنیم باز هم سرویسیم. کلا نرفتنمان می ارزد. خلاصه اینکه نداریم و این مملکت درحال افول است، نمیدانیم به کجا چنین شتابانیم و تا کجا قرار است سالهای جوانیمان چنین پاسوز این خدانشناس ها بشود. به عنوان یک جوان باانگیزه و آینده دار که آرزوهایی در سر پرورانده، ناامیدم. ناامیدم از وضعیت مملکتم. ناامیدم از بهبود اوضاع. و دلم میسوزد برای وطن. کاش این حرف ها فایده ای داشت. تمام کاری که ما میتوانیم بکنیم نچپاندن از همدیگر است، تقویت دانش سیاسی-اجتماعی و اینکه دیدمان را وسیع کنیم و به جان آدمی که طرز تفکرش با ما فرق دارد نیفتیم، بخدا همه ما با هم داریم غرق می شویم. 
دعا کنید. 


پنجشنبه 10 مرداد 1398

دهم مرداد



+امروز تولد قشنگترین آدمی است که تا امروز کلا شناخته ام. 
این روزها کلا کَمم، کمرنگم، درد میکنم، اعتیاد دارم به لحظه های سکوت. پیِ احساس آرامش، همون حسی که این روزا به حد مرگ می خوامش.
گمشده ای دارم. ببین، یکی کمه! دقیقا همونی که نیست. امیدوارم بعد این سه چهار سال با تغییراتی که کردم (اکثرا در جهت منفی) همچنان بفهمی چی میگم. البته من فقط یه ساله فهمیدم زبون آدما با هم فرق داره و خیلیامون ساعت ها با هم حرف میزنیم و زبون همدیگرو نمیفهمیم، یعنی نمیدونم ما چجوری بودیم.
خلاصه اینکه میدونم یکی نیست. راستش یکی بود. یعنی یکی دیگم بود غیر این یکی. منو یاد تو مینداخت قشنگ. میدونی بهش چی گفتم؟ حرفی که نباید می زدم. گفتم من پارسال این راهو تا تهش رفتم! اره دو سال پیش بود این حرفو زدم. البته انتظار داشتم گند زده باشم ولی خیلی مهربون بود. ولی خب فرق داشت. راه همون بود ولی آدمش فرق داشت. یعنی رفتارش همون بود ولی آدمش. گفتم که قشنگترین آدمیه که میشناسم! یعنی میدونی داستان چی بود؟ من حواسم جای دیگه ای بود. یه مسئله دیگه هم این بود که زبون همدیگرو نمیفهمیدیم! میدونی خیلی بده وقتی یک آدمی که خیلی دوستش داری ، بفهمی زبونش رو نمیفهمی. سر مسئله دوست داشتن گیج نشید. عشق طور نه! ولی خیلی. کاش بفهمید و توضیح ندم.
گفتم حواسم جای دیگه ای بود. یکی بود که بشدت زبون همدیگرو خوب میفهمیدیم. 
ولش کن میخوام بگم هردوتای این آدم ها رو از دست دادم. میدونی که دوست داشته شدن بسیار احساس اعتیاد آوریه. البته من دوست داشته شدن توسط خیلی ها رو از دست دادم. 
این روزها احساسات عجیبی به خودم دارم. ترجیح میدم کمرنگ باشم. گمشده ای دارم. شاید خودم باشم.


پنجشنبه 13 تیر 1398

تیرماه دوسداشتنی



تیرماهه، سیزدهمه تولدت مبارک
تولد بقیه تیرماهیا هم مبارک
هورا :))


یکشنبه 19 خرداد 1398

آمپول



طی پیگیری هایی که پیرو مطالب پست قبلی انجام شد و مذاکراتی که با مسئولین بی ادب و بی شخصیت و بی عمه سازمان سنجش انجام دادیم. پاسخ کاملا منفی بود. یعنی دیگه حتی حرصمم نمیگیره از دست مرتیکه مزخرف بی ادب. گه. انقد بی شخصیت بود. نتیجه این شد که شما نمیتونی تغییر رشته بدی. چون این قانون رو همین پیش پای شما ورداشتن! 
یعنی چی؟ بذار بگم. یعنی من سربازیمو نصفه نیمه ول کردم اومدم دانشگاه.
1- یه درس رو افتادم! و اون درس پیشنیاز حداقل 10 واحد دیگه بود. و رشته تحصیلی ما کاملا برچیده شد! یعنی ترم بعد و بعدش ارائه نمیشد.
 یعنی نمیتونستم ادامه بدم. گفتم خب حالا که اینطوره من میرم رشته مورد علاقم کامپیوتر درس میخونم فقط کافیه انصراف بدم و دوباره کنکور بدم :) اعضای خودم رو پاره کردم و رفتم انصراف دادم و برای کنکور خوندم و سه ماه تابستونم جهنمی شد که سازمان سنجش برام ساخته بود.
2- گند زدم به کنکور! از لحظه ای که اومدم بیرون غمگین بودم. و موقعی که نتیجه اومد چیزی حدود 8000 تا با انتظاراتم تفاوت داشت چون سازمان سنجش تصمیم گرفته بود امسال نتایج رو برینه بهش!
3- توی نتیجه برای من نوشته بود قبلا 2 بار در روزانه قبول شدی و حالا فقط میتونی شبانه قبول بشی! این یعنی اینهمه سال رویای شهرستان رفتنم به باد رفت.
پس انتخاب رشته کردم، 75 تا رشته روزانه رو زدم + 1 رشته روزانه دیگه که الان دانشجوشم. استدلالم هم این بود که اگه قراره روزانه قبول بشم از اون 75 تا یکیشو قبول میشم، و اگه انقدر من بدم پس ترجیح میدم توی 76 امی درس بخونم. بقیه کد رشته ها شبانه بود و با دقت و وسواس عجیبی اولویت بندی کرده بودم که مو لای درزش نمیرفت. چون به نظرم مهم ترین تصمیم زندگیم بود.
4- نتیجه ها اومد، رشته 76 ام رو قبول شده بودم. روزانه! پشمام ریخت! درحالی 75 تای بالایی اصلا شامل رتبه هم نشده بود! کاملا خم شدم.
میدونید وقتی توی نتایج بهت میگن روزانه قبول نمیشی قاعدتا باید شبانه قبول بشی! این واضح و مبرهنه. ولی خب طی اتفاقی که همه هنوز ازش به عنوان یک مورد عجیب یاد میکنن من روزانه قبول شدم!! و خب گفتم میرم همینو دیگه، دو ترم از بقیه جلوترم دیگه نمیخواد همرو از اول پاس کنم همینو میرم نقاشی ام دوس دارم و اینا. ولی خب دوس نداشتم. بعد دوتا طرح ازش متنفر شدم. اصلا تمرکز روی برنامه های خودم نداشتم. و ترم دوم به مشکلی جدی برخوردم اینکه فقط تونستم 10 واحد بردارم! خب از اون 4 تا درس یکیشو اصلا نرفتم سر کلاس. یکیشو کار عملی تحویل ندادم. دوتاشو رفتم که جزوه یکیشو ندارم. و خب حذف اضطراری هم نتونستم بکنم انگار چون واحد عملی داشت. خلاصه اینکه احساس رضایت نداشتم اصلا. تا می اومدم سراغ برنامه نویسی فرداش یه طرح داشتم که بکشم و هیچ وقت نکشیدم و همینطور هیچ وقت تمرکز نداشتم رو هیچی. یعنی اونو به خاطر این انجام نمیدادم اینو بخاطر اون. بعد اومدم گفتم میخوام تغییر رشته بدم برم کامپیوتر.
5- فهمیدم از رشته بدون آزمون نمیشه تغییر رشته داد به رشته باآزمون! واقعا چرا؟ =)) خب چرا من الان باید اینو بفهمم؟ چرا هیچ جا ننوشته. چرا هیچ کس نمیدونه؟!
آره این بدترین خبر ممکن بود برای آدمی که داره سالهای زندگیشو به ترتیبی که خوندید به همین سادگی میریزه دور -سه سال شده- و هنوز امیدواره پیشرفتی حاصل بشه. میدونید دیگه هدفم از دانشگاه رفتن وقت تلف نکردن بود! چون توی دوتا رشته ای که بودم تمرکزی روی برنامه های خودم نداشتم گفتم حداقل کامپیوتر بخونم که میخوام برنامه نویسی کنم در راستای همدیگه باشن هرچی یاد میگیرم. و اون تایم حتی بتونم از علمم استفاده کنم و پول در بیارم. برنامه نویسی درامد جذابی داره.
کجا بودیم؟ من رفتم بندرعباس که موضوع رو پیگیری کنم، چون مورد من بهرحال مورد عجیبیه! مسئول آموزش توی بندرعباس هم چیزی سرش نشد و گفت طبق پروتکل حاضر شما نمیتونی کاری کنی. اگه میخوای حرکتی بزنی بهتره بری تهران و با خود سازمان سنجش درمیون بذاری اونا اشتباه کردن! اها یه اتفاق جالب دیگم افتاد اینجا که شماره میخوره.
6- گفتم چرا سایت برای من بسته ست؟ منو فرستادن پیش مسئول سایت، گفتم کسری مدارک، گفت برو نظام وظیفه، گفتم کسری مدارک، گف پرونده قبلی، برو بایگانی، گفتم پرونده قبلی، گف تسویه کردی؟ رفتیم آموزش، گفت پول ندادی بیا پول بده یا همه چیزتو حذف میکنیم از اول درس بخون، میگم خب خودتون کردین به من چه؟ میگه خودمون اشتبا کردیم درستش میکنیم. میگم عجب. میگه پول. میگم اوکی من میرم تهران میام اگه اوکی شد پول نمیدم. اگه نشد بعدا بهتون میگم. بای!
یعنی واقعا عجیب بود! =))) اره بعد که رفتم تهران و یاروی اونجام نفهمید. گف نامه بزن. نامه زدم امروز زنگ زدن.
7- گف قانون برای دوره بدون آزمون تغییر کرده و میتونید روزانه قبول بشید بای.
البته به این زیبایی نبود ، با دو نفر صحبت کردم دوتاشون بی ادب و نزاکت و بی خانواده و فاقد عمه بودن. که فرزندان خوبی برای مادرشون نبودن. اما بحث این نیست.
 بحث اینه که به خاطر من قانون تغییر کرد ^-^ یعنی همچین که من اومدم برم رشته کامپیوتر مه و باد و خورشید و فلک تصمیم گرفتن من از دانشگاه انصراف بدم و دیگه گذرم این ور نیفته.
 چقد جالب که 7 تا بود. و این 7 تا شکست از 95 تا الان من رو تباه کرد. آقای مهرداد این بیشترین تلاش من بود. بیشترین توان من به عنوان یه نوجوون برای اینکه زندگیمو به جهت درستی هدایت کنم. جایی که درس، کار، امنیت و اعتماد باشه. این 7 تا برای من شکسته، به شکل های مختلف سرم اومد که همش عجیب بود. 
تعدادی هم اشتباه دارم که حوصله بیانشون نیست. اونهام برمیگرده به دبیرستان و بعدش! چند اشتباه کوچیک که مسیر منو انقد بزرگ منجرف کرد.

این شکست آخرم کاملا منو از ریل خارج کرد. الان باید بدون دانشگاه و مدرک و شغل پشت میزی (فرضی) زندگیمو بسازم. الان جایی ایستادم که از 18 سالگی تا 22 سالگی هیچ دستاوردی نداشتم و اعتماد خانوادمم از دست دادم. من بچه زرنگ کلاس بودم همیشه ولی الان مثل هیچکدوم از آدمایی که مثل خودم دستشون به دهنشون میرسید نیستم الان خیلی تفاوت دارم. خیلی فاحش.
 
شاید شما منو نشناسید ولی من هیچوقت "نه" رو به عنوان جواب نمیپذیرم. با همه این تراژدی طولانی که تعریف کردم، بازم یه راهی جلوی خودم میبینم. شک دارم اگه کسی جای من بود دیگه امیدی داشت یا میدونست باید چیکار کنه، اینو واقعا میگم! حتی خودمم حس میکنم یکی باید از گندی که زدم به زندگیم دستمو بگیره بکشه بیرون و بهم یه راه خوبی نشون بده تا ادامه بدم و به فنا نرم. حتی خودمم حس میکنم نمیدونم چی میخوام از زندگیم! اما خب این احساسات مادامی که حس کنم تازه از جنگ اومدم بیرون باهامه. آدم وقتی نتیجه نمیگیره از یه جایی حس میکنه فقط داره حماقت میکنه. ولی خب من همیشه میدونم چیکار میخوام بکنم. همیشه میدونم چی درسته. و اینو میدونم که بزرگترای من مصون از خطا و اشتباه نیستن، اونام اشتباهای فاحشی مرتکب میشن بدتر از من اما کسی نیست سرزنششون کنه. پس حالا که من میدونم چی درسته پس من این فرمونو میگیرم دستم و نمیذارم کس دیگه ای برام تعیین تکلیف کنه.
مخلص کلوم اینکه همچنان میدونم دارم چیکار میکنم. همچنان برنامه دارم. از این اخلاق خودم خوشم میاد که از شکست هام استقبال میکنم و فرصت میسازم. این پست اصلا قرار نیست غمگین باشه. یه جورایی خوشحالم که این اتفاقا افتاد. اولا چون چاره دیگه ای ندارم ثانیا چون حس میکنم به شکلی مستقیم از قید و بندها رها شدم و حالا دیگه نگاهم به اون دور دورا نیست به امروزه! شما هم برام خوشحال باشید.


یکشنبه 5 خرداد 1398

خرداد زیبا



مجموعا ناراحتم، طبق معمول چار سالی که گذشت زندگیم رو هواست.

من الان تهرانم، خودم حوصلم نمیشد بیام، معمولا اینجا تنها ترم. حتی با اینکه دوستای بیشتری نسبت به خونه دارم. چون اونجا خونه س بهرحال. خونه هرچی ام بد باشه خونه س، دل ادمو گرم میکنه.

حمید نیومد، هزار و نهصد مرتبه بهش گفتم بدون تو به من خوش نمیگذره، تنهایی مسافرت نرید واقعا. اصلا جایی که تنهایید نرید. یا برید فقط یه نفرو ببینید تا همه ی حواسش به شما باشه.

اما مجموعا، بخاطر اتفاقایی که سر دانشگاهم داره میفته خیلی فشار رومه. همه اتفاقایی که امسال قراره بیفته بستگی داره به قضاوت سازمان سنجش. ولی اگه درخواستمو رد کنه دیگه نمیتونم تقصیرا رو گردن خودم بگیرم. اینجوری داره فرصتی که من واسه خودم ایجاد کردمو ازم میگیره.

قشنگ یه مدته نمیتونم تشخیص بدم بدشانسم یا بدبینم. میدونید من طبیعتا اگه از هیچی راضی نیستم ولی خیلی روحیه مثبتی دارم. برای همین نمیتونم درک کنم اینا همش بدشانسیه یا من سخت گرفتم، هروقت از بیرون نگاه میکنم که انگار دارم به قهقرا میرم :))))

خلاصه اینکه واسم دعا کنید، که مدت ها افسردگی من به شکست منجر نشود. مهرداد جان من واقعا میترسم بیشترین تلاشم با شکست مواجه بشه.

هرچند شکست برای من بی معناست. (چرا انقد مثبت نگری بس کن)



سه شنبه 31 اردیبهشت 1398

63



این روزها شکست هایی که میخورم بیشتر به چشم میاد. این روزها قادرم خیلی راحت تصمیم بگیرم امروز برم تهران یا شنبه برم و کسی مخالفتی نکنه، کسی نباشه بگه دوباره فکر کن دوباره فکر کن. عجیبه بزرگ شدن. شاید اصلا دلیل این ترس و شک همینه که کسی مخالفتی نمیکنه. عادت کردم یه نفر همیشه بدونه چی بهتره! مثلا وقتی با حمید میرم جایی میگم تا اینجاشو من میگفتم چیکار کنیم، بعدش همه چیزو میسپرم به اون. یا عادت کردم محمد تصمیم بگیره تو اکیپ، منم یکی دو بار سعی کردم یه چیزی بگم منتهی گف ببینیم محسن چی میگه؟ خب برعکسشو انجام بدیم. عالی ان بچه ها.
واقعا این روزا این آرزوهام هستن که زل زدن به سالهای باقی مونده از زندگیم. میدونی قسمت عجیبش این ددلاین ها هستن. این ضرب العجل ها. این تاریخ تحویل ها. من واقعا 30 سال وقت دارم هرغلطی دلم خواست با زندگیم بکنم، اما تا 30 سالگی؟ حس میکنم تا 30 سالگی برده ای بیش نیستم. 30 سالگی اون سقفیه که برای تشکیل زندگی بهت داده میشه. 25 سالگیه اون سقفیه که باید از خودت جربزه نشون بدی. من فقط میدونم تا اینجا زمان زیادی از دست دادم. نمیدونم شما چقدر به قسمت اعتقاد دارید. اینکه تمام اشتباهات شما در واقع شکل دهنده مسیر زندگیتون به یه مقصد هستن که شما انتخاب میکنید. راستشو بخواین من تا اینجا فقط شکست میبینم.
قبلا یه مثالی زدم. آدم وقتی شروع میکنه به حماقت، یعنی چیزی که فکر میکنه درسته. اولش فقط داره از زاویه دید خودش به مسئله نگاه میکنه و پیش میره. اما هرچی بیشتر اصرار میکنی و نتیجه ای نمیگیری متوجه نگاه های دیگران میشی، اون قدر که میبینی فقط تو داری دست و پا میزنی خلاف جهت حرکت کنی. از یک جایی به بعد خودت هم باور میکنی اصرارت احمقانه ست و باید هرچی زودتر یا موفق بشی یا دست از تلاش برداری تا خودتو از زیر این بار رها کنی. تو میتونی توماس ادیسون باشی و هزار راه برای نساختن لامپ یاد بگیری، یا اد وود باشی و هرگز یاد نگیری چجوری فیلم خوبی بسازی. 
بزرگ شدن عجیبه، حرفایی به دیگران میزنی که اعتقادی بهش نداری. به خودت دروغ میگی. صادقانه بگم من ترسیدم. منم مثل مادر نگرانم نمیدونم چه آینده ای پیش رومه ولی بهش میگم میدونم دارم چیکار میکنم. میگم برنامه دارم. میگم بزرگ شدم. ولی هنوز همون بچه م که هیچی رو قد فوتبال بازی کردن دوست نداره، درساشو شب امتحان میخونه، پای مسئولیت پذیری میاد وسط شونه خالی میکنه و 4 ساله نمیتونه 4 شب پشت سر هم ساعت حداقل 12 بخوابه.
البته اینا همش تقصیر من نیست، آموزش و تربیت منم اینجوری بوده، حس میکنم پسرکوچیکه بودن هم یکم لوسم کرده. ولی با تجربه ای که از خدمت رفتنم دارم میدونم شرایط آسونی که الان دارم باعث اینهمه فلسفه بافی میشه. آدم وقت آزاد گیر میاره و هی فکر میکنه.

یکی از چیزایی که راجع به خودم دوست دارم اینه که خودمو عیب یابی میکنم. اشتباهاتم و رفتارامو بررسی میکنم و میبینم کجا دارم اشتباه پیش میرم. معمولا یه مدتی حواسم هست حالا ممکنه دوباره و دوباره همون اشتباه رو بکنم و تاریخ به غایت به شدت تکرار میشه. 
برای مثال آدمیزاد یه خطایی داره، اینکه خیلی به هم دروغ میگیم. خودمون هم نمیفهمیم چقدر دروغ میگیم! یه جمله معروفی هست که میگه "شاید زیاد بهت نگه دوست داره ولی با رفتارش نشون میده" این دقیقا رفتاریه که آدما رو میشه ازش شناخت. وقتی کسی به شما اعتماد نداره میشه از جمله بندی ها و بهونه هاش فهمید حالا هرچقدر تلویحا بگه که داره. یا وقتی یکی حوصلتون رو نداره شاید از سر مهربونی یا ادب بشینه 4 ساعت هم گوش شنوای شما باشه ولی از ریز ریز رفتاراش میشه کاملا فهمید مزاحمی! چون ما آدما به هم دروغ میگیم. من آدم های بی رحمی رو میشناسم که میگن من همیشه مهربونم و همه اونهارو با همین خصوصیت میشناسن و میتونه حتی یکی از شما باشه.
میدونید چرا این نوع دروغ رو استفاده میکنیم و برامون مهم نیست؟ چون باورشون کردیم. وقتی من باور میکنم مهربونم. به توهم لبخند میزنم و میگم مهربونم. توهم باور میکنی من مهربونم. همه باور میکنن. همه تو این دنیا غرق میشیم و غیر من هیشکی نمیدونه چقد دلم میخواد بچه ای را در کوچه بزنم!



( تعداد کل صفحات: 10 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]